بپذیر

بپذیر

سپتامبر 24, 2018 0 نوشته: فائزه سجادی

می دانم که درست نمی شود
می دانم که جور در نمی آید
می دانم

از پس این تنهایی بر آمدن

کار ساده ای نیست

چه باید کرد؟
انگار کنار دریا نشسته ای
و تصمیم داری شنا کنی
در حالی که می دانی غرق می شوی!
شبیه مرگ است
اما خود مرگ نیست!
به رخسار زندگی در می آید
و زندگی نیست!
حس ناخوشایند ترس از یک سوی
و احساس سرکوب شده ی هر لحظه بی خود بودن
از هر سوی دیگر
و در این میان
تمام حرفهای نگفته
و سکوت های فرو خورده
و نگاه های به سرقت رفته
همه و همه
دل آدمی را می لرزانند
و البته همه می دانیم ؟!
تنهایی
آنقدر وسیع

و متاسفانه متنوع است
که نه می شود
از آن دل کَند
و نه می توان به آن دل سپرد
مثل خوره ایست که به جان می افتد

و پیدایش نمی کنی

کجاست!
چیزی شبیه عطش!

تشنه اما ترسان از آب …
گاهی از دلتنگی های وقت و بی وقتم
برای برخی چیزها
حالم دگرگون می شود
مهیبی نیست…
گذرا است!
باید این روزهای پر از معنا را
که در اعتیاد یک رابطه ی به عمق رسیده!

گره خورده
به پایان رساند
باید رفت؟

نه!

همه می دانیم

که رفتن

دوای درد نیست

و ماندن

سخت ترین کار ممکن است!

به هر حال

عمر می گذرد

و خوش تر این است

که همراه چنین احساسات وقت نشناسی

بگذرد …

 

 

 

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید: