تسلیم

تسلیم

ژانویه 4, 2020 0 نوشته: فائزه سجادی

خیلی هیجان زده بودم اما نمی دانم چرا هر چه به زمان موعود نزدیکتر می شدم ؛ جسم و روحم بیشتر از من دور می شد! شبیه جنازه ای که چشمهای باز دارد؟ یا عروسکی که محکوم به اجرای پانتومیم است! نمی دانم .

راستش هیچ چیز برایم بو و طعم گذشته نداشت . در آن لحظات سرد فکر می کردم :

آدمی که می تواند هم در گذشته و هم در آینده ی آدم زندگی کند ، آدم خطرناکیست!

خطرناک نه از منظر خطرات جانی، نه ! اتفاقا اگر بخواهم اینطور نگاه کنم این جور آدمها کمترین تهدیدات فیزیکی را بدنبال دارند .

خطر در بعد انسانی آن هم از باب دوست داشتن اش منظور است !

کسی بود که دوستش داشتم؟ اکنون کسی هست که دوستش دارم!

نمی دانم .

قرار است چند ساعت دیگر ببینمش و فقط کمی دوستانه با هم صحبت کنیم . قول داده ایم از گذشته حرفی به میان نیاوریم! ولی مگر می شود!؟

ما آدمهایی هستیم که همه چیزمان را در گذشته جا گذاشته ایم تا به آینده برسیم! حتی گوی زرین دوست داشتنمان _که به اشتباه دارد صرف آدمهای اشتباهی می شود!_ را مدام جلوی چشممان می گیریم و در خوابِ اینکه : می شود بازهم یکدیگر را دوست داشت؟ رویابافی می کنیم!

نه نمی شود.

در این لحظات تکرار ناشدنی متوجه شده ام که واقعا نمی شود آدمی را از ته دل دوست داشت و سپس او را کنار گذاشت به امید اینکه روزی دورتر از حد انتظار بتوان بیشتر دوستش داشت!

زندگی شبیه یک دونده ی مهاجم است که دوست دارد همه چیز آدم را ببلعد حتی خود آدم ! و وقتی آدمی سر تعظیم مقابل چنین یورش پویایی فرود می آورد ، نمی شود انتظار داشت با دگمه ی فلاش بک ؛ آدمها و زندگی همانها شوند که قبلا بودند!

آمد . مثل همیشه با عجله و پر از اضطراب . او هم چون من غرق در نگرانی و فقدان آرامش بزرگ شده بود . حالا هم چنین بود. مثل همیشه بقلی دوستانه برایش باز کردم و صدایِ تندِ تپیدنِ قلبش را شنیدم . یاد سالها پیش و گوش دادنهای بسیارش افتادم . مقابل من ، اویی قرار داشت که سالها از “ما” دور بود اما صدای قلبش همانی بود که هنوز در گوشم تاپ تاپ می کرد .

لحظه ای زندگی از حرکت ایستاد ! و مرا با آن همه هیجانی که _در یک لحظه ساده و سریع متوقف شد_ رها کرد!

همینجا بود که گفتم: نمی شود. راستش حتی نمی خواستم چیزی بشود! چه رسد به اینکه چیز دیگری بخواهم. من عمیقا فهمیده بودم دوست داشتنِ او سالها پیش تمام شده بود! اما از آنجائیکه به هر آغازی پایانی واجب است و ما این واجب عینی را به درستی به جا نیاورده بودیم … تمام این سالها را با تل انباری از حرفهای ناگفته و گلایه بر خود تلخ و به لحظه ی خاصی در آینده موکول کرده بودیم! و این جرمِ اصالتا سنگینی را هر دو مرتکب شده بودیم.

او از این سوی و آن برزن صحبت کرد ، کمی از خودش کمی از همسرش و کمی از خانواده اش که نوعی نقطه ی اشتراک بین ما محسوب می شد گفت ! صدایش را می شنیدم ولی معنایشان را نه . غرقِ خود بودم ، خودی که سالها در گذشته زندگی کرده و به انتظار نشسته بود!

و من در شلوغی صدایی که آشنا بود ، فریادِ ناآشنای” خاک بر سرت” را می شنیدم و بدتر از آن نگاه مسکوت و درد کشیده ای دوستی که می گفت :

با خودت ، دوست داشتن ات و آدمهایی که مورد دوست داشتن تو قرار داشتند ، چه کردی؟ آیا چیزی آن همه اشتیاق در تو برای خودت باقی مانده است؟

خیر.

او بی تاب به نظر می رسید و من بی هیچ بیتابیِ خاصی! مانند همیشه !

فقط می توانستم به خود بگویم :

می دانم من هم اشتباهات بزرگی در زندگی ام مرتکب شدم ولی دلیلی نمی شود او فکر کند دوست داشتن اش بیشتر و لایق تر بوده! البته معمولا مردها همینند . پای جنسیت و غرورشان که وسط می آید آب را به آتش می کوبند تا ثابت کنند بهتر از آنها کسی وجود ندارد! و این اصل برای من عادی شده است آنقدر عادی شبیه وقتی که آدمی در بزرگسالی نیازی به تزریق بی حسی قبل از آمپول اصلی ندارد !

گوبا بزرگ شده ام . آنقدر بزرگ که در خلایی از احساس به سر می برم و به بی حس مغمومی دچارم!

و آن اشتباه آخر…چقدر گفتم این کار را نکن ! چقدر گفتم کار درستی نیست! چقدر گفتم به عذاب وجدان بعدش نمی ارزد ! اما گوشش بدهکار این حرفها نبود مثل همیشه که طلبکارانه حقش را می طلبید ، بی وقفه طلب بوسه می کرد . اما این بار حقی نداشت!

جای او در زندگی من کجا بود؟ نسبت او با من چه بود؟ حتی شک دارم دوست من محسوب شود!

از آنجاییکه که روح من به دشت یخ زده ی قطب جنوب می ماند ! سعی کردم به بهانه ی جایگاهی که در گذشته داشت، ببوسمش ولی آخر لعنتی! در آن لحظه فکر نکردی که در گذشته هم جایگاهی برایش نداشتی!!! اصلا مگر می شود یک دوست را عاشقانه بوسید یا یک معشوق را دوستانه ؟! _ صدای درون سرم فریاد می زد: این خزعبلات چیست ؟_

من نه عاشق بودم و نه دوست تنها چیزی که می دانستم این بود که چون گذشته تسلیم تحکمی شدم که به آن عادت داشتم،همین.

او را بوسیدم چون نیاز داشتم ببینم یک نفر نیازمند است ! و این خرد خودخوانه حقیقتیست که آدمها را مجبور می کند در پی مرتفع نمودن نیازهایشان دست به هرکاری بزنند حتی تسلیم !!!

 

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید: