داستان تائو – قسمت اول

داستان تائو – قسمت اول

سپتامبر 4, 2018 0 نوشته: فائزه سجادی

اسم من (TAO) است . راستش تا آن موقع کاملاً نمی‌دانستم که آیا من (TAO) هستم یا نه! ولی باتوجه به اتفاقِ غیر منتظره‌ی می ۲۰۱۷، فکر می کردم حتی اگر خودش نباشم ! قطعا ربطی به او دارم!
هفتم می ۲۰۱۷ ، وقتی در رویای شخصی، در محل کارم نشسته بودم، تا دفاتر مالی شرکتی را حسابرسی کنم! او را دیدم .
معمولا اینطور است که چهره و هویت افراد در ذهنم باقی نمی ماند اما مردی که تاکید داشت بدنبال TAO بروم را خوب یادم هست! این یک تناقض بزرگ بین رویاها بود! فراموش نکردن یک خاطره،علامت بزرگ و معناداریست!
دست های بزرگ و زمخت ، صورتی نتراشیده و آفتاب سوخته ، قامتی تنومند و شاید پیر داشت ! به نظرم آمد شبیه کارگرهای روز مزد یا کولیست . با عجله وارد دفتر شد ! یک صفحه A4 ضخیم به رنگ قرمزِ تند دستش بود ، روی آن با فونتی درشت و مشکی کلمه TAO که حتما مخفف چیزیست! نوشته شده بود. انگشت اشاره اش را به طرفم گرفت و برگه ی مزبور را روی میز سفید مقابلم قرار داد. تا کمر روی میز خم شد طوریکه که در آن لحظه به غریبه‌ای مسلح شباهت داشت که بالای سرم ایستاده و دارد درخواستی غیرمتعارف و البته هیجان انگیز را در زمانی محدود بیان میکند :
برو دنبالش … برو … همین حالا برو…
و همچنان انگشت اشاره را از من برنتاباند! احساسِ ترس از یک سوی و کنجکاویِ بی اندازه ام از هر سوی ، نگرانم کرده بود . همانطور که چهره ی غیر موجه مرد از من دورتر می شد ، این فکرها در ذهنم شکل می گرفت :

…..
یعنی یک نفر در این دنیا هست که من را می شناسد؟
نام و نشانی ام را می داند؟
شاید از خانواده و زادگاهم نیز خبر دارد؟!
بعد ، این فکر به ذهنم رسید: وقتی به خانه ی خود برسم، قبل از اتمام وقتِ بیداری،حتما صدایم را ضبط و آنچه دیده ام را جایی یادداشت و پنهان کنم!
…..
باقی مانده ی ساعات کاری را در افکاری مشوش گذراندم تا به منزل رفتم. یک فنجان قهوه ی فرانسه همراه کمی شیر و شکر برای خود مهیا کرده و روبروی کتابخانه ی اتاق خواب ،کنار پنجره ایستادم.از آن بالا آدمها به شدت بی ارزش بودند! تنها نکته ی لحظات آزاردهنده ، دانستن اطلاعات اندکی از مرد و TAO بود. بدونِ اتلاف وقت فنجان را روی سکوی کم عرض متصل به پنجره جا گذاشته و مشغول نوشتن شدم…
یادم هست اضطراب عجیبی بر من چیره شده بود و کلمات را با وسواس انتخاب می کردم.
……
پس از آنکه موارد ثبت شده را در جایی امن پنهان کردم،قبل از آنکه به سراغ فنجان قهوه بروم، از رویا خارج شده و به جایی که اسمش را (مرتبه ی دوم)گذاشته ام ، کوچ کردم. به نوعی بیداری که خود نوعی رویای عمیق تر است فرو رفتم!
….
باید این را اضافه کنم که( خوابِ مرتبه ی دوم ) یک نوع فضای عدم است. هیچ نشانه ای از نور و حیات در آن نیست . من از آن تاریکی محض بیزارم طوریکه حاضرم چون روحی سرگردان از این رویای به آن رویا سفر کرده اما به عدم بازنگردم ! چراکه در آنجا نه اتفاقی وجود دارد،نه آدم یا حتی حشره ای و نه صدایی! تاریکی مطلق است و سکوت …
-به جز یک بار که سعی کردم در آن فضا زنده بمانم _چراکه خیلی به مرگ شبیه بود و نوعی شوک خاص در آن چند لحظه به من دست داد_ چیز دیگری درخاطرم نیست!
….
من نه شکل داشتم نه جنسیت! نه پدر و مادر و نه فرزندی ! حتی معلوم نبود در چه سن و سالی هستم؟! تنها چیزی که مشخص بود رویاهای مردم و وجود سری علائم مشترک آنها بود که موجب رشد من می شد! هیچ وقت در هیچ رویایی موفق نشدم خودم را ببینم ! سطوح مختلف زندگی دیگران را تجربه میکردم اما منشاء وجودی ام نامعلوم بود !
یافتن ریشه ی خود،فرار از عدم و رسیدن به زندگی واقعی بدون کوچ در رویاها، کاری به جد دشوار است.
…….

زندگی در رویا به این صورت شروع می شد که در منزل خانواده ای ناآشنا چه بسا در سرزمینی بیگانه !_بیگانه با چه کسی؟ نمیدانم_ بیدار می شدم ، همراه آنها که برای من غریبه و من برای آنها بسیار آشنا بودم ! مشغول صرف صبحانه ، ناهار یا شام می شدیم، به گردش می رفتیم، گاهی اعضای خانواده از کارهایی که ربطی به من نداشت، با من صحبت میکردند و گاهی با هیچ یک از آنها حرف نمی زدم و اتفاقات عجیب و غریب در بازه ای از سکوت رخ می داد !
رانندگی‌، آواز خوانی ، سرودن ترانه ، نواختن یک یا چند ساز ، نجات یا راهنمایی عده ای از مخالفین ، لخت راه رفتن در انزار عمومی، بوسیدن مرد یا زنی ، پوشیدن لباسهای عجیب،سخن رانی، مراقبت از کودکی و خیلی کارهای دیگر… وظایف تعریف شده ی من در رویای دیگران بود. من می دانستم خودم نیستم اما چیزی که نمی دانستم این بود که چه کسی هستم؟!
نکته قابل توجه در تمام امور این بود که از خود جز (POV) محدود هیچ نمی دیدم! دستها و پاها،آلت تناسلی، رنگ پوست،جنس مو و مسائلی که به جنسیت آدم برمی گردد در من متغیر بود!
گاهی مرد ،گاهی زن! گاهی یک دختر جوان، بی باک و دلاور گاهی یک مادر فداکار!گاهی متخصص یک مهارت چون ریاضی! و گاهی شاعر!
و در تمام این نکاتِ ناپایدار فقط یک ثباتِ محض وجود داشت و آن هجرت از رویا به عدم و عکس آن بود .
در رویا بیدار می شدم…با غریبه ها و خودی که با دیروزش فرق داشت! زندگی میکردم و پس از پایانِ معمولا جانکاه یک رویا ناچار به فرو رفتن در عدم بودم … بازگشت به عدم و اینکه چه مدت زمانی در آن حضور داشتم، مشخص نبود! فقط مطمئن بودم وقتی دوباره بیدار شوم، در رویایی دیگر، بعضا در سرزمینی دیگر با اتفاقاتی دیگر … سر و کله خواهم زد تا زمان بیداری پایان یابد ! این را هم نمی دانم از چه تاریخی درگیر این تناوب سوال برانگیز شده بودم؟! درباره ی اینکه ریشه ام کجا بود و تا کجا ادامه می داشت نیز اطلاعی نداشتم. حدسم این بود که احتمالا در دو دنیای موازی و همزمان شکل گرفته ام !
اتفاقی که دفتر حسابرسی افتاد باعث شد کمی به خودم نزدیک شوم و لااقل سرنخی برای یافتن خود داشته باشم! اما قبل از هرچیز باید می فهمیدم کدام دنیا بر دیگری برتری داشت؟ یا اینکه برتری جزو خصوصیت های یکی از دنیاها می توانست باشد؟ یا خیر! اگر پاسخ مثبت بود، راه خلاصی از آن یکی و ماندن در دنیای برتر چه بود؟ یا حتی ممکن بود حالت سومی اتفاق بیافتد یا نه؟! و البته تردد بین لایه های متعدد دیگرانی که من نبودند اما می بایست بودند! و رفع و رجوع مصائب و مشکلاتشان ، مسئله ی مهم دیگری بودکه نباید نادیده می گرفتنش!!!
#ف_س

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید: