درباره من

مگر می‌شود از آدم بودن گریخت؟ وقتی تمام وجودت پر است از آدمیت!

کسی که در تمام عمر یاد گرفته است به دیگران فکر کند و در جهت آسودگی حال آنها، رفتار و اعمالی مرتکب شود؛ جای اغماضی در وصف کلمه خودستایی‌ باقی می‌گذارد؟! به نظرم مطلقا نه.

روی صحبتم با آنهاییست که به هر بهانه ای دست از زندگی و آدمهای زندگی‌شان کشیده اند -این محتمل ترین گناه ممکنه است!-

حتما در زندگی‌تان کسانی هستند که تنهاترین فرد زندگی‌شان، خودشان هستند و شما از وجودشان بی خبرید. آنهایی که برای شما نفس می‌کشند . با غم شما غمگین و با هر لبخندتان غمگین ترمی‌شوند!

خواهش می‌کنم کمتر خودخواه باشید! و بیشتربیاندیشید! بیشترلمس کنید!بیشتراحساساتی شوید. چون مطمئنا آنها وجود دارند . لطفا ببینیدشان!


این نصیحت من را جدی بگیرید:

لطفا تا دیر نشده آنها را در آغوش بکشید! بو بکشید و بوسه بارانشان کنید . این حداقل کاریست که در حق خودتان خواهید کرد!


کلمات کلمات کلمات … تاثیر عجیبی روی من می‌گذارند . منی که تنهاترین فرد زندگی‌ام خودم هستم . منی که بارها برای عشق و از عشق نوشتم ، با شعرها و تراژدی‌ها و رمانس‌هایم مُردم و احیا شدم . در لحظاتی که به اندازه ی عمری طول کشیده است ، کلمات را به زندگی ام وصله کرده‌ام مبادا دق کنم! زندگی را با زیستن ،عشق ورزیدن ، خوب دیدن و دقیق شنیدن و عمیق حس کردن امتداد داده‌ام .در عوض، چه نصیبم شده؟

واقعا هیچ. آه و صد افسوس که همچنان در امتداد این زیستن مغموم، اشکها و لبخندهایی هدر می‌رود که البته آگاهانه‌ای عبس است و بس!

چه اهمیتی دارم من که هستم؟

وقتی خودم را برای همه چیز و همه کس هدر داده ام تا ذره ای به کلماتم نزدیک تر شوم! آیا برای شناخت یک انسان باید سر از هویت ساختگی او درآورد؟ هویتهای انتسابی یا اکتسابی جعلیِ نام و نشانی و سن و مدرک تحصیلی و تمکن مالی ؟ اینها دروغهایی هستند که مجبوریم چون وزغی زشت قورتشان دهیم . تنها کاربردشان این است که بقیه بفهمند و بدانند انسانی با این مشخصات وجود دارد!

اما بهتر است دانستن چنین نکاتی را کنار بگزارید؛ چه بسا هستند کسانی که تمام مشخصات فوق را دارند وهیچ جا حضور ندارند! بنابراین باید به همه آنچه درک می‌کنیم نزدیک شویم ، تا معنا پیدا کنیم .


من به تمام حقایق عجیب و تلخ و مکرر زندگی‌ام وابسته‌ام. به این خلاء پایان ناپذیر تنهایی… در کلمه متولد شدم و در آن بسط پیدا کردم . دنیای من دنیای کلمات است و دیگر هیچ.

اگر می‌خواهید مرا بشناسید کافیست به این جمله فکر کنید که : درتمام احوال؛ آدم می‌مانم و به زیستن در دنیای لغات ادامه می‌دهم.


و اما شرحی دیگر :

ما در مختصاتی از لحظه زندگی می کنیم که آدمیت حماقت محض است؛ که کثرت سَرها ، میان عشق وشهوت تفاوتی قائل نیست! و بالعکس در پی تقارن است!

اینگونه است که زیباترین تصویر زندگی‌ِ برخی چون من می شود: حضور نامرئی خود برای خود!

آیا این جز آدمیت می‌تواند باشد؟!


نگویم…نگویم…نگویم…بعضی حرفها را نمی شود گفت بعضی حرفها را هم اصلا نباید گفت! در نهایت من می مانم مجموعه ای بزرگ از کلمات خفه خون گرفته که به طرز فجیعی زیر نورهای مصنوعی یک خانه، روزی ته می‌کِشند و مرا می‌کُشند.

در دنیای کوچک اشعار و داستانهایم لازم می‌دانم سطح نازکی از غبار دردهای بشر بزدایم -البته بشری که من متصور هستم- همین که زمان بگذارید و گردی بر آن نپاشید! کفایت می‌کند.

فائزه