رهایی

رهایی

اکتبر 21, 2018 0 نوشته: فائزه سجادی

صفحه ای دیگر باز می کنم

و به سقف اتاق خیره می شوم

به این فکر می کنم

از کلمات چگونه استفاده کنم؟

که حال امروزم خوب شود!؟

اما نه!

بدون تو هیچ چیز خوب نیست…

البته

آنقدرها هم که تصور می کنم

دنیا پیچیده نیست !

مثلا حال یکی با سکس و فلسفه خوب می شود

و حال دیگری

به چند خط نوشتن از همان یکی!

نمی دانم کدام منطقه ی جغرافیایی به سر می بری؟

و مشغول چه کاری هستی؟

به هر حال بدان

در این بخش از زمین

که شبیه زندان بزرگیست

زندانی پر از دیوارهای مرتفع

و اثاثیه های لوکس

و آدمهای به ظاهر مدرن

دلم میخواهد

عریانِ تو را

نشسته بر لبه ی

بلند ترین سکوی صخره ای دنیا

که سیصد و شصت درجه ی اطرافش

مشرف به غروب خورشید است!

تصور کنم

می دانی چرا ؟!

آخر

نوشتن از جنگل و دریا و رود

یا هر آنچه

به عشق می ماند

خیلی ساده به نظر می رسد!

و در ضمن

دیگر برایم جذاب نیست !

تو را باید

در بکرترین

قاب عکس دنیا

بیابم

و ساعت ها کنارت بنشینم

بی آن که کلامی بین مان رد و بدل شود

تا هر وقت تصمیم گرفتی

از دید خورشید محو شوی

همراه تو

به پایین سقوط کنم

آنقدر پایین

که از ما

هیچ سلول زنده ای باقی نماند

دلم میخواهد

آن زمان که روحمان در حال آزاد شدن است

نگران جسم متلاشی شده اش نباشد !

نباید به این فکر کند که پس از برخورد با زمین

در کدام سلول عالی جای خواهد گرفت ؟

نباید تصورِدوباره

ماده شدن را

به خودش راه دهد !

که به طرز شگفت آوری

زندانی تن دیگری خواهیم شد !

و به هیچ جا نخواهیم رسید !

من از اینکه گیاهی شوم آبزی

یا طوله ی حیوانی که دائم در فرار است

یا حتی انسانی دوباره !!!

بیزارم

دلم می خواهد آزاد شویم

و شبیه تمام احجام فلکی ناشناخته

آنقدر در فضا بچرخیم

که جایگاه مناسبمان را

میان هفتاد درصد تاریکی کشف نشده ی عالم

بیابیم و رستگار شویم !

اطمینان دارم

روزی فرا می رسد

که تو

به جای اینکه

فقط در کلمات جولان دهی

مقابلم می ایستی

دستم را به سوی خودت می کشی

و می گویی

برویم

به طرف همان صخره ای

که همه جایش را

خورشید تصرف کرده

و من بی آنکه حرفی بزنم

دستت را می فشارم …

و همه چیز

در چشم بر هم زدنی

آغاز می شود …

 

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید: