روایت اولین عاشقی

روایت اولین عاشقی

سپتامبر 8, 2018 0 نوشته: فائزه سجادی

 در مجموعه داستان های اولین عشق از مهدی وزیربانی

دهمین روایت از اولین عشق یا اولین بار عاشق شدن این بار به قلم فائزه سجادی عکاس و شاعر

« در آن پنج سال حسابی بزرگ شدیم »

عشق آن چیزی نیست که ما فکر می کنیم! بلکه دقیقا همان است که اصلا به فکرمان خطور نمی کند!
این جمله را گفت و رفت…
به همین سادگی حاصل پنج سال کنش و واکنشهای عاشقانه تمام شد ! خشکم زده بود ، حتی زحمت رو در رو صحبت کردن را به خودش نداد! راست گفته بود، دقیقا بعد از بوق ممتد تلفن ، ذهنم از حرکت ایستاد. به این فکر کردم که چرا به چنین حرکت انتحاری محضی تا به آن لحظه فکر نکرده بودم! بگذریم که سریع به این نتیجه رسیدم لابد از فکر کردن به جدایی می ترسیدم؟ راستش حقیقت داشت،من از اینکه از مرد رویاهایم جدا شوم واقعا ترس داشتم، اصلا همین (ترس دوست داشتنی) بود که موجبات اتصال ما را برقرار کرده بود!
هیچ وقت روز اول را فراموش نمی کنم. چند هفته ای از ورودم به یک اداره دولتی گذشته بود که شمیم عشق بر جانم تابید !هنوز جا پایم در اداره خشک نشده بود که برای اولین بار دیدمش. داشت سیستم یکی از همکارانم را در اتاق روبرو را برانداز می کرد.مهندس کامپیوتر بود و حسابی با ذوق و باهوش.از آن مدل مردهایی که با زکاوت خاص خودش دل زنها را می برد. داشتم درخواست مدیر را تایپ می کردم که صدا ظریف و لهجه ی انحصاری اش توجهم را به خود جلب کرد…در اتاق روبرو باز بود و او درست مقابل چشمهای خیره ی من، پشت میز همکارم ایستاده بود و در عین اینکه کامپیوتر را خطایابی می کرد با دیگر همکاران نیز مشغول خوش و بش بود. شوخ طبع و جذاب، با چشمان و پوستی روشن و قامتی متوسط . همان بود که می توانست یک دختر ۱۸ ساله را هوایی کند. اصلا جزو آن دسته مردها نبود که ادا و اطوارهای فریبنده در ظاهر دارند.خودش بود و خودش. در نگاه اول اعتماد به نفسش را خواندم و همان لحظه با خودم تصمیم گرفتم که هرطور شده به چنگش بیاورم!
یادم نمی رود وقتی این فکر از ذهنم خطور کرد لبخند مرموزی روی لبم نشست، آن قدر تابلو که هم اتاقی ام گفت :« فلانی حواست کجاست؟ تایپ یک نامه دو خطی که اینقدر زحمت ندارد!»
من هم با استفاده از حربه موزیانه خودم، سریع نامه را جمع و جور کردم و تحویل مقام بالاتر دادم.
آن وقتها دختری به سن و سال من در آن اداره فسیل وار گنجی کمیاب محسوب می شد! پیش دانشگاهی را با معدل خوب در رشته ریاضی تمام کرده و به خودم می بالیدم که هنوز روپوش مدرسه برایم تنگ نشده! ،جایگزین پدر عزیزتر از جان شده و مسند ایشان را غصب کرده ام! (به واسطه یکی از قوانین من درآوردی سازمانی که فرزند ارشد میتواند جایگزین پدر بازنشسته شود) به همین دلیل همکاران با من آنقدر با ناز و نوازش رفتار می کردند که حس شاهزاده بودن در اداره به من دست می داد! زهی خیال باطل که این شیوه ی معاشرت جزو دسیسه های اجتماعی _ اداری آدم های دولتیست که مو را از لای ماست طرف بیرون بکشند تا بفهمند یارو چند مَرده حلاج است! بالاخره صابون آنها به تن من هم باید می خورد و القصه
ناز و نوازشهای پدرانه! کم کم جایشان را به دستورات مقطع و البته تند داد و روز به روز روحیه شاه دخت خانم داشت رو به وخامت می رفت که دوباره مهندس را در یکی دیگر از اتاقهای دفترش دید!
چنان گلی از صدها گلم شکفت که بدون کمترین معطلی به اتاق مورد نظر رفته و به بهانه ی پرس و جوی یک نامه ی اداری، وقتی به مبارکیِ یک نگاه عاشقانه تلف کرده و خود را به جناب جنابان نشانیدیم… ایشان هم نه گذاشتند و نه برداشتند، موضوع را روی هوا قاپیده و یک کنایه آبدار حواله ی ما کرد و با خداخافظی تندی از اتاق بیرون زد! من هم که انگار دستم رو شده بود جُل و پلاسم را با اندک آبرو ی مانده، جمع کرده و از اتاق همکاران بیرون رفتم و به پشت میز خود رجعت نموده و چمباتمه زنان فکر می کردم : چه کنم که حال مهندس عزیز را بگیرم؟ از آنجایی که برای هر موضوعی در دنیا حداقل یک راه حل ریاضی و فیزیک وجود دارد! سریعا با چرب زبانی و روشهای خلاقانه ی سطح یک ! تلفن مهندس جان را درآوردم و بتمن وار خودم را در گود ماجرایی انداختم که بعدها فهمیدم ته ندارد، یا لااقل تهش خیلی ته تر از آنجا که فکر می کردم است!
خلاصه که موبایل مبارک را برداشتم و یک پیام عاشقانه ۷ خطی برایش نوشتم (آخر من به خوش یمنی ۷ خیلی معتقدم) نیت کرده و به شماره مقصد ارسال کردم..
آقا و خانمی که شما باشین چنان در قوانین ۷ خطی ماهر بودم(منظورم استفاده از تقارن اعداد و کاربرد آنها در مسائل است)که مطمئن بودم جناب مهندس با داراییِ ذهنی پویا، می روند دنبال ماجرایی که بنده طراحش بودم. از لحظه ای که موبایل را سلاح قرار دادم به مدت هفت روز طی ۷ ساعت مشخص هفت پیام هفت خطی برایشان ارسال کردم و او هر بار از یک شماره ی دیگر جواب من را می داد بلکه از من خطایی سر بزند! بالاخره خسته و تسلیم شد و اعلام کرد دلش میخواهد ارسال کننده پیام را از نزدیک ببیند، آن هنگام من اصلا روی زمین نبودم بلکه در آسمانها با فرشتگان مشغول سیر و سلوک بودم که یشنهادشان را نپذیرفتم تا یک دوره هفت روزه ی دیگر..
با اینکه می ترسیدم لو بروم یا اینکه بیم این می رفت که مهندس با من رفتاری درخور نکند،دل به واقعه سپردم و راهی ماجرایی شدم که تمام ذهن و جان و قلبم را درگیر خود کرد.
یک اصل روانشناسی هست که می گوید از آنچه می ترسی، به سراغش برو . اصطلاحا یعنی خودت را بنداز وسط میدان …
خلاصه که پس از شروع آن بازیهای بچه گانه و ماجراجویانه
(عاشق که بنده باشم و معشوق که جناب مهندس باشند )دل به رسوایی عشق سپردیم و به مدت پنج سال که علیرغم میل باطنی من بود (هنوز دو سال مانده بود تا اتمام بازی!) ایشان اظهار کسالت نموده و خود را از دور خارج نمودند… ولی خب ارزشش را داشت.
در آن پنج سال حسابی بزرگ شدیم، همدیگر را شناختیم و زندگی به با شیرینی و تلخی های گاه و بیگاهش گذراندیم.
به هرحال پس از آن تلفن ، بنده ماندم و خیالی سیال در خیابانها و کوچه ها ، کناردرختان سپیدار و نیمکتهای خالی شهر و خیلی چیزهای دیگر که هیچ بارِ دیگری با هیچ فرد دیگری تکرار نشد.
البته باید متذکر شوم : جای شکرش باقیست که برای خلاصی از درد جدایی سریعا به قوانین نیوتن جان رجوع نموده و آن نوشتارهای ارزنده را نسبت به سیر زندگی عاشقانه خود مرور کرده و به این نتیجه رسیدم که عشق از بین نمی رود … فقط از حالتی به حالت دیگر منتقل میشود!
این شد که بنده زیستن را به بهترین نحو ممکن ادامه دادم و هر بار که از یاری فارغ شدم به دیاری شتافتم و از آن به سوی یاری دگر…
(که باز در روانشناسی به این حالت می گویند جنون بعد از فراغ ) !!!
و باز نیوتن جان می فرمایند :
انرژی از بین نمی رود بلکه به همان قدرت در جهت مخالف به شما باز می گردد و من فکر می کنم عشق تنها فلسفه ای از زندگیست که هیچ وقت از بین نمی رود حتی اگر خود آدم بخواهد آن را فراموش و نابود کند باز هم به سراغش می رود…
و شاید کمال آدمیت در همین طی کردن مدارج عشقی باشد که البته برای من هم جنبه ی علمی داشت هم تخیلی و هم معنای زندگی را عمیقا به بنده آموخت. اصولا حضور هیچ آدمی در زندگی سهل انگارانه نیست،عرفا می گویند حکمت دارند و علما می گویند علت…
من می گویم هر آدمی در زندگی ما وجود دارد نه حکمت است و نه علت و نه تصادف!این جریان طبیعت است که باید ادامه داشته باشد…

پ.ن: فائزه سجادی یعنی جانِ اشتیاق برای رسیدن به هر چه بخواهد، یعنی دختری که می تواند به هر چیزی و کاری دست بزند و این ویژگی رفیق جان عکاس و شاعر من است که تا بحال هم ندیده امش و در فیس بوک آشنا شدیم و بعد آشناتر تا جایی که من می نویسم و او می خواند و نظر می دهد و بالعکس. از آشنایی با این دختر همیشه در تکاپو و هنرمند هرگز خسته نمی شوید و همیشه در حال انرژی دادن به کار و زیستن مدام خویشتن است او هم اولین روایت عاشق شدنش را برای ما نوشت و بدست من رساند که برای شما منتشر می کنم. فائزه سجادی در فیس بوک فعال است و آدرس صفحه اش را در کامنت اول می گذارم. شما هم روایت عاشقیت و اولین عاشق شدنتان را برای ما بنویسید و بدست من برسانید و در کتاب حضور داشته باشید. عکس هم فائزه جان خودمان است رفیق ناب عکاس و شاعر ما.

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید: