رویایی که خواهد مرد

رویایی که خواهد مرد

سپتامبر 3, 2019 0 نوشته: فائزه سجادی

 

من چه قدر ساده ام!
وقتی برایت نقشی از یک فلسفه ارسال می کنم
و تو فقط می گویی:
“از این یکی،کمی خوشم آمده!”
به سرعت خیال می کنم
تو همانی خواهی شد
که نیمی از نقش را
به خاطر من
بر تنت
حک می کنی!
البته که نه!
تو؛آنقدر شجاع نیستی
که پذیرای فلسفه ی همیشگی
عشق
بر جسم بی صاحبت باشی!
و این تن ماست که صاحب ماست!
نه مایی که از پس هر لغت
به دردی دچاریم!

فقط من زیادی ساده ام
یا وقتی از رنگی یا غذایی تعریف می کنی

و صورتت به لبخندی کمرنگ

رنگ می گیرد!
من فکر می کنم
تو همان خواهی شد
که بدون رنگ ها و مزه ها
زنده نمی ماند!
البته که نه!

این فکرها زیادی خام است
چون تمام خیالاتی که در مخیله مان گنجانده اند!

و صورتی که صاحب روحی نیست!
و طبیعتی که به ما آموخت
بدون یکدیگر
نمی شود به زیستن پرداخت!

درست مانند پرداختن مبلغی بابت کالایی!
من چه قدر ساده ام
که دل به این تصاویر ساده می بندم!
آخر هر انسانی
به شکل خاص خودش

قلبش را تطمیع می کند
و من

به شکل تو درآمده ام!
پی تعاریفی می روم
که در پس تمنایی مدام
متولد می شوند و می میرند؟
البته که اینقدر ساده

خود را به زندگی مشغول کرده ام!
و هنگامی که

خداوند از کلمه آغاز شد
و کلمه
نخستین روح بود
روحی که مدام
در تلاطم بادهای لرزان از کلمات
بر خود می پیچید
و متلاشی می شد!

من به شکل تو درآمدم!
این چگونه روحی می توانست باشد؟
آیا کلمه ی نخستی در آن باقی خواهد ماند!
و خدایی که از آن آغاز شده بود!
البته که نه!

دیروز
پیرزنی فرتوت وارد اتوبوس شد
با مهری خاص
از من پرسید :

فلان ایستگاه را می شناسی؟
و من
قبل از اینکه
کلمات نخستی
چون

“سلام”
یا “حالتان چطور است؟”
یا “چه کمکی از من برمی آید؟”
را پاسخ دهم
درست پیش از ابراز تمام اینها
مرده بودم!
چراکه
همه آنچه هست و نیست پیرزن محسوب می شد را

همه ی کلمات بر باد رفته ی اش را
در تمنای صدایی
که بدنبال لغات پایان بود
شنیدم
خواندم
غرق شان شدم
و در نهایت

از پی شان مُردم
کاش می شد
پاسخی در شان سوگواری عظیم لبهایش

  می دادم!
پیش از آنکه
به هنگام پیاده شدن از تابوت مرگ
تنها تماشاچی پرکشیدن روحش بوده باشم!
دیدن آن هیکل خمیده

که دارد تلاش می کند
همراه بازمانده های روانی اش
چون سنگ فرش خیابان
یا سبد فلزی خرید
وداع کند

بسی دردناک بود؟
البته که نه!

مگر می شود؟

سنگینی اجساد رویاهای فرد دیگری
که سالها پیش
روی شانه هایش دفن شده اند

 را وزن کرد؟
البته که نه!

و من ؟
شاید آخرین ارتعاش صدای غریبی
در گوشهایش بودم
که پاسخی ساده
چون
“همین جا باید پیاده شوید! “
را به او داد
و ماند!
همین را بس!
من چه قدر ساده ام
که دلم تاب این غم بزرگ را آورد
و نخواست
در اندوه مدام خاطره ای موهوم
غرق یا برای همیشه
ماندگار شود!

البته که نمی شود!
آه خدای من
آیا دل سپردن به مرگهایی که

در پس تمنایی یکسان
به طرزی ساده بیان می شوند
مرا خواهند کشت ؟

البته که نه!
این کشتن ها
اثری
جز
تولید یک سلول جدید
یا نگه داشتن یک نت صدا از یک غریبه در گوشی کهنه
اثر دیگری نخواهند داشت!

 

 

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید: