غیرمعمولی/قسمت چهارم

غیرمعمولی/قسمت چهارم

ژوئن 12, 2019 0 نوشته: فائزه سجادی

در توالی پنجم از آهنگ پخش شده ، کار طبخ غذا به پایان می رسد . به دلیل علاقه ی زیادش به آشپزی سعی میکند مراحل انجام کار را کاملا دقیق انجام دهد . ضمن اینکه باید حواسش باشد بیش از حد سرپا نایستد که در این صورت کمر درد، بیچاره اش می کند!
بعضی چیزها در زندگی زن وجودِ آزار دهنده ای دارند اما خب چه می شود کرد ! مثلا همین کمر درد لعنتی که به هر بهانه ی مزخرفی او را به رنج کشیدن ترغیب می کند ! مثلا چندین بار در طول چند سال گذشته تصمیم گرفته بود به صورت حرفه ای ورزش کند اما همین که چند روز از آغاز کار می گذشت و کمر درد جولان می داد! ناچار به ترک فعل مورد اش می شد. خب چه می شود کرد؟ هم به ورزش علاقه دارد و هم نمی تواند ورزش کند . هم خوره ی آشپزی دارد و هم نمی تواند بیش از حد سر پا بایستد . هم عاشق تحصیل است و هم حوصله ی درس خواندن ندارد ! و از این قبیل کارها که ذهن نامعمول او را در رسیدگی به امور دچار انحراف می کند!

شعله ی اجاق گاز را خاموش کرده و چای دیگری در همان لیوان قبلی ریخته و روی مبل ولو می شود . آنقدر در کمرش احساس سوزش و درد دارد که حتی دراز کشیدن یا لم دادن هم افاقه نمی کند. با خود می اندیشد ذهن اش را منعطف موضوع دیگری جز درد کند! خط نگه دار را از لای کتاب بیرون کشیده و مشغول مطالعه می شود :
برایش جالب است که شخصیت اصلی داستان را در تناسب با شخصیت گم شده ی خود می پندارد !
یک جایی از کتاب معلم به پسرک می گوید :

انسانهایی که سقوط می کنند خودشان نمی دانند که دارند سقوط می کنند حتی صدای سقوط کردن خود را هم نمی شنوند!

توجهش جلب شده و می اندیشد؛
نکند دارد سقوط می کند و حالی اش نیست!

آخر این اواخر بطور کسل کننده ای به اغلب امور بی توجه شده و مبهم این است که می داند عمدی در کار است! یعنی خودش جلوی زندگی خودش ایستاده و به دلایل نامعلومی نمی خواهد از آن خودشی که جلویش ایستاده ، عبور کند!

یاد چندین مثال می افتد . مثلا اینکه به آدمی که کر است میتوان چیزی فهماند ولی در مورد کسی که خودش را به کری می زند نمی توان کاری کرد یا
آدمی که بلد نیست احساسات اش را بروز دهد را میتوان تحمل کرد اما با کسی که نمی خواهد احساسی رفتار کند و حتی بدتر از آن می ترسد احساسی جلوه کند ، چطور باید رفتار کرد؟!

یاد تصمیم شب گذشته می افتد و در دلش غم عمیقی احساس می کند از آنجا که مرد جزو افرادیست که می ترسد یا دوست ندارد احساساتش را بروز دهد با خود فکر می کند: نکند تصمیم اشتباهی گرفته است؟ نکند زمان را برای بدست آوردن احساسات یک آدم، از دست بدهد!
نکند سرمایه گذاری عاطفی روی مرد ، از پایه اشتباه بوده است؟

هیچ چیز بدتر از این نیست که انسان تلاش کند یک آدم اشتباه را برای دوست داشتن انتخاب کند اما نه ! بدتر آن است که آدمی باتوجه به علاقه ی نداشته اش به فردی! آنقدر درباره اش صبوری به خرج دهد که بالاخره یک روز ، بفهمد کمی دوستش دارد ! اما اگر طرف مقابل خاموش تر از یک شعله ی کبریت! بی دود تر از یک سیگار رو به انتها! یا هرچیز کسل کننده ی دیگری…جلویت بنشیند و هیچ واکنشی نسبت به همان اندک مقدار دوست داشتنت نشان ندهد، آن وقت تکلیف آدم چه می شود ؟

ترس به جان زن می افتد و نشانه های تردید در تصمیمِ اش یکی یکی پدیدار می شود!
یادش می آید چطور شب قبل نتوانست بخوابد و مدام در تمنای ذره ای آرامش ، خودش را به بدن مرد می چسباند بدون اینکه مرد خواب به خواب شود!

یادش می آید خیلی وقت است از زبان مرد جمله ی دوستت دارم را نشنیده است!

یادش می آید این اواخر خیلی تلاش کرده دوست داشتنی جلوه کند! یعنی طوری که به نظر مرد مقبول آید! که البته تاییدیه گرفتن از چنین مرد تلخ مزاجی کاری سخت و مبهم بوده و هست!

و خیلی چیزهای دیگر یادش می آید و با هر خاطره دلش حرّی پایین می ریزد اما ذهنش درگیر این سوال است که :
چه عاملی موجب ادامه ارتباط آن دو شده؟!

با خود می گوید: البته او هم دچار تردید است…

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید: