لاک قرمز

لاک قرمز

آوریل 15, 2020 0 نوشته: فائزه سجادی

ناخن هایم از شست و رُفت زیاد و الکل سابی های مداوم خسته اند . رنگ پریده و خراشیده به نظر می آیند و هوس لعاب دارند . اغلب با من حرف می زنند ، گاهی گلایه می کنند و به ندرت خوشحالند!

دیشب شب بغض آلودی بود . شب حسرت، شب خاطره، شب دل بریدن و خواستن!

مادر گفت : می خواهم ببینمت . گفتم: قدمت سر چشم . صدایش بیشتر از هر باری که شنیده بودم بغض داشت و من آن بغض را خوب می شناختم! التهابی که درونم را به هم ریخت و منتظر حادثه ای شد!

انگشتانم شروع به داد و بیداد کردند ، گویی صدای مادر را شنیدند ! حرف می زدند آنطور که عاشق در فراق معشوق می گوید!

به مادر تلفن کردم و گفتم سر راهت یک لاک ناخن برایم بخر . دوست داشتم به او بگویم لطفا رنگش طوسی تیره باشد اما دلم نیامد برایش تعیین تکلیف کنم! گفت : چه رنگی باشد ؟ گفتم : هر رنگی که خودت دوست داری فقط زیادی جیغ نباشد!

مادر؛ رنگی که در زندگی به تیرگی می گراید و آدمها نمی فهمند کِی تمام و سیاه می شود!

ناخن؛ شبیه کودکیست که دوست دارد همواره پوششی خوش رنگ و لعاب به تن داشته باشد و این کار فقط از عهده ی مادرها بر می آید . می روند برای کودکانشان لاک قرمز یا زرشکی خوشرنگ و اکلیلی می خرند و با وجد و حوصله ناخنهای زِرزِرو را نقاشی می کنند!

دلم برای لاک ناخنی که مادر برایمان می زد؛ تنگ شده است .

دلم برای اویی که اکنون در تاریکی و تنهایی خزیده و رنگ و طراوتش را در پس زمینه ی زندگی ما فدا کرده؛ تنگ شده است.

قلبم برای جوانی و شادمانه هایش می تبد . برای آن وقتهایی که ما را به مغازه های مورد علاقه اش می برد و برایمان لباس و زیور آلات یواشکی می خرید تا همیشه یک سر و گردن از بقیه ی بچه فامیل ها بالاتر باشیم ، می کوبد.

مادر

چه بر تو گذشت ؟ چه شد که حالا نیستی؟ مانند قبل؟ چرا یک تکه از تو در ذهن گذرای ما جا ماند؟! و از باقیمانده ات ، روح و جانی پیدا نیست؟

کاش می شد زمان را به عقب راند و جایی در بهترین لحظات زندگی تو را متوقف کرد تا آلوده ی بی محبتی های ما نشوی . تا قلبت برای کودکانه هایمان بتبد و از بزرگ شدنمان بیم نداشته باشی .

و بزرگ شدن ، تکراری گریزناپذیر و انکاری غیرمعقولانه است . درست است که می گویند آدمها هر چه بزرگتر شوند دوست یابی شان سخت تر خواهد شد اما این امر یک استثنا دارد و آن یار و یاور همیشگی آدم یعنی مادر است .

وقتی برایت می نویسم اشک در چشمانم حلقه می زند و درست نمی توانم کلمات را به بازی بگیرم .

نوشتن از تو باید واقعی باشد و واقعیت این است که نوشتن از تو تلخ و دشوار است .

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید: