آئینه‌ات می‌شوم

آئینه‌ات می‌شوم

سپتامبر 5, 2018 6 نوشته: فائزه سجادی

من
تمام کالبدت را در خود نگاه داشته ام
تا بالاخره
یک روز
تو را به آن جایی ببرم
که به غیر از اینجاست!
شاید بر فراز آسمانی
که فقط عقابهایش در اوج ند
یا حتی زمینی که اسبهایش از باد پیشی می گیرند…
قطعا خانه ی تو
آنجا خواهد بود

ببین
با توام
ای معشوق فرضی من!
آنقدر جلوی آینه نرو!
آنقدر از تاب و بی تابی ات
داستان ننویس!
آنقدر فلان کتاب و بهمان‌های گاه و بیگاه را
به رخ تشنه شعرهایم نکش!
نخ نماست!
زورکیست!
میدانی چرا؟
چون از این راه دور
میتوانم لبخندهایت را
نگاهت
و نفسهایت را
بخوانم
تو
نمی دانی
چطور و چقدر مفتضحانه!
و البته مغرضانه
خودت را جلوی آینه می بَری
تا به تمام دنیا بفهمانی
حال دلت خوب است!
اما متاسفانه باید به تو بگویم
در پس سلفی های خندان
یک روح خسته
دارد با تو بازی می کند!
و خوشبختانه این را هم باید اضافه کنم
که هیچ کدام اینها
برای من مهم نیست
تو
همان لعنتی همیشگی هستی
که سوار اسب رم کرده ی عشق من شده ای!
از آن جهت
که هی
می خواهی حال خوبت را
خوب تر جلو دهی
و من
تنها
کسی هستم
که شیفته ی تعارضات تو
در قاب دوچندان آینه شده ام
چون می فهمم
سرعت کاوش چشمهایت
تنها در آسمان متجلی می شود
چه اشکالی دارد
در وحشی بازار این روزها
باهم برقصیم
تو سوار عشق
و عشق سوار بر من
و هر سه ی ما
در کنار هم
رم کنیم!
چه اشکالی دارد
اگر کامل نباشیم؟
در همه حال این را بدان
من دوستت دارم
عزیز تازه نفس!
موهای ژولیده ات را
بدن گاهی کرخت
و گاهی منعطفت را
لبخندهای مصنوعی
و حتی
آن صدای بی انرژی ته چاهی ات را
دوست دارم
تو
معشوق تازه بالغ منی
از آن جهت که
متوجه شدم
عشق
سن و سال نمی شناسد
جنسیت که !
حرفش را نزن!
چقدر خوب که پیدایت شد
شاید هم من تو را یافتم!
آن هم اینچنین دیوانه و مست
فرقی ندارد چه گُلی بر سرت نشسته!
یا از کدام شیشه ی شراب سر کشیده ای
فرقی ندارد لباس تنت نازک است
یا حتی برهنه ای
فرقی ندارد
آغوشت بوی تن کسی را می دهد
یا خیر
برای من
تو همان دیوانه ی لعنتی تازه بالغ عشقی
که عشق خواهد ماند
در آسمانی که فقط عقابها حق اوج گرفتن دارند
یا بر زمینی که اسبها می تازند
جای من و تو کجاست؟!
شاید ندانی
ولی من می گویم
هر کجا به غیر از اینجا!
جایی که تو
خودت هستی
و به آینه نیاز نداری
چرا که من
تصویر کاملت را حفظ کرده ام!
از من بپرس آنچه از خودت می خواهی بدانی!
من
تمام کالبدت را در خود نگاه داشته ام
تا بالاخره
یک روز
تو را به آن جایی ببرم
که به غیر از اینجاست!
شاید بر فراز آسمانی
که فقط عقابهایش در اوج اند
یا حتی زمینی که اسبهایش از باد پیشی می گیرند…
قطعا خانه ی تو
آنجا خواهد بود

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید: