پاییز

پاییز

سپتامبر 17, 2018 3 نوشته: فائزه سجادی

جانِ دلم
نوای ساز خسته ام
چه قدر دلتنگ بوی رنگارنگت بودم!
چه قدر دوست داشتم زودتر از اکنون
تو را
برای سی امین سال متوالی
در آغوش بگیرم
گرچه هنوز گلویت به خِس خِس نیافتاده!
اما به نظر می آید
کمی باد سرد
در سرت می چرخد!
که درختان شهر
چنین بی تاب نفسهای عزیزت شده اند!
با تو باید

سبدی از انار در بقل داشت
و عطر گرمی از مریم بر تن
تا سرشار از تو
به زیارت عاشقانه ها رفت …
که همه میدانیم
در کوچه پس کوچه های شهر
چه قدر عاشقانه
زاییده و مرده!
ولی من قدم می زنم
و این بار تصمیم گرفته ام
دامنی به رنگ نارنجی بر تن کنم
و شالی سرخ روی سرم بیاندازم
تا بیش از قبل
در کنارت
متناسب آیم!
نه!نه!
به نظرم حیف است!
با تو باید
برهنه بود!
گناه محض است
بر زمین سرخت ننشستن!
و به آسمان اندوهناک عمر تو
چشم تقدیر ندوختن!
با تو باید
تو
شد
بلکه بشود
به لختی درختان
غبطه نخورد!
جانِ دلم
چه قدر خوشحالم
چشمی دارم
که تو را دوباره می بیند
و جانی
که در نفسهایت
نفس می کشد
و عمری که
در کنار تو
درست توی همین کوچه های پر از خاطره
قد می کشد
و هر سال خم می شود
و چه حال خوبی ست
این روزهایی
که با تو می گذرد
آنچنان که تو می روی
و من
بزرگتر می شوم
و اندازه نگاهم
بیشتر از پیش
به وسعت آسمان تو
وصل میشود
جانِ دلم
خوش بیا
که باز فصلی دیگر را باید
با انارها
و برگها
و خس خسهای
یواشکی و قشنگت
بگذرانیم…
جانِ دلم
با تو باید
زندگی کرد

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید: