چشمها

چشمها

سپتامبر 4, 2018 0 نوشته: فائزه سجادی

خواستم با تو شریک شوم
تمام رازهای نگفته ام به همه کس را!
با تو ای دیوانه ی لعنتی !
چشمهای تو چیز دیگریست
آنقدر که آن سیاه چاله های مذاب!
براحتی می توانند بخوانند
دیوانه شو
دیوانه شو …
در تمام عمرم
هیچکس به اندازه ی تو نتوانست
سخن پنهان در رازهایم را
تشخیص دهد!
خوب است که تو و چشمهایت
سواد خواندن دارید!
خیلی خوب است که می‌توانید بدون چشم داشت
به طَه رویاهای قهر کرده آدم بروید
و از ورای دنیای خیال انگیز عشق
بی آنکه قطر ه ای کم شود از آدمی
با خاطری آسوده از خود!
بیرون بزنید
و زیر سایه ی درختی
که البته شبیه من است!
لم بدهید
و به آسمان چشم بدوزید…
خوب است که من میتوانم شبیه سایه ی ساده ی زیر درخت باشم!
سایه ای از هر چه حوالی فکر من است!
و تو و چشمهایت باز هم می توانید
مرا
من دیوانه لعنتی را !
درست بخوانید
شاید با خودت فکر کنی
این حرفها چقدر بچه گانه است ؟
اما می خواهم به تو بگویم
حرف راست را باید از زبان عشق کودکانه من شنید!
امروز متوجه شدم اتفاقاً عدد هفت در سرنوشت تو نگاشته شده
و چقدر خوب است که اتفاقاً
اعداد هفت زیادی در سرنوشت من هم گنجانده اند!
به نظرم هیچ چیز بهتر از
شبیه بودن یا مشابه داشتن نیست
با این اوصاف
فکر می کنم باید کمی بیشتر در درس دادنم به تو تلاش کنم!
البته ممکن است کمی زیاده روی به نظر برسد؟
اما خب…
چشمهای تو آنقدر عمیق نگاه می کنند
که نیاز نیست
من آنقدر ها هم دست و بال بزنم!
می خواهم بدانی
چشمهایت
چیز دیگریست!!!

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید: