کمی خواندمت!

کمی خواندمت!

آوریل 15, 2019 0 نوشته: فائزه سجادی

بوی کتاب می دهی

بوی تازگی کاغذهای کاهی

بوی کلماتی که خوانده نشده اند

جایی آن وسطهای کتاب

که خواننده هنوز به خوانش آنها نرسیده

پنهان شده ای!

شبیه حس آگاهی

از وجود چندصد رمز هستی

که می باید

میان آن همه پیچ و تاب داستانی

موشکافانه یافت شان!

بگذریم…

وقتی به دلخواه

ورقی از مادام بوواری می گشایم

کتابی که بیشتر دوست دارم نخوانم اش!

بوی تو به مشام من می رسد

بوی کاه انباشته شده در انباری از کاه!

البته از آنجا که رمزی هستی در عالم امراز!

بیشتر شبیه سوزنی در انبار

تا تمام کاه های کاهدان

دوست دارم خیلی عمیق تر از هر نفس عادی

تو را بو بکشم

که خوش بر مشامم می نشینی!

کلمات کاهی و نم دار من

هی…هی…هی…

کتاب را به صورتم نزدیکتر می کنم

نه باید بچسبانم تو را!

کتاب را روی صورتم سُر می دهم

و از باد لغزان میانشان

لذت می برم

وقتی برگی روی برگی دیگر می ریزد

مثل این می ماند که

عطر دلنواز تو

در تمام شریانهایم به حرکت در می آیند

لشکری از سلولهای عطرآگین

لشکری از کلمات

لشکری از اسرار!

گرچه کمی سرد هستند و خشک

و البته که تلخ!

ولی من دوستشان دارم

تمام پیش نوازشهای مطبوع تو را

تو بهتر از هر جانی در جان لغات این شعر

و بهتر از هر عطری در سلولهای پر مخاطره ی مغزم

نیستی

اما هستی ات را

چنان

تلخ و خشک و سرد

بر من می کوبی

که بهتر از هر درمانی بر جای حای زخمهای جریحه دار قلبم

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید: