گفتگوهای دوستانه من و او … قسمت اول

گفتگوهای دوستانه من و او … قسمت اول

سپتامبر 8, 2018 0 نوشته: فائزه سجادی

بهش میگم : میدونی مهمترین موهبتی که تو این دنیا بهت داده میشه چیه؟
از اونجایی که آدم سطحی نگری نیست،میگه: فکر میکنم خانواده؟ 
میگم : تقریبا درسته
و بعد هر دو ساکت میشیم
یخورده ازم فاصله می گیره و صورتم و به طرف خودش می چرخونه
میگه : همیشه اونی که فکر میکنی ،
صد در صد نیست
درست یا غلطش مهم نیست
بود و نبودش هم مهم نیست
هر چیزی اگه وجود داره بنا به اندازه ی نیازیه که طبیعت اونو می طلبه!
ابرویی بالا میندازم و تو حرفش می پَرم :
آهان! یعنی حضور پدر و مادر من به اندازه خشمه طبیعته؟
جوری نگاه میکنه که گیجی مهلکی تو چشاشه…
ادامه میدم: طبیعت چه قدر به خشم نیاز داره؟
اونقدر ی که بچه های خشمگینی از اون پدر و مادر خشمگین بوجود بیان و باز فرزندانی خشن تر از اون فرزندان و این روند ادامه پیدا کنه…؟ کجا و کی خشم طبیعت تموم میشه؟
سرشو پایین می ندازه . دستم و توی دستهای گرمش فشار میده و میگه:
تموم نمیشه مگه اینکه تو بخوای یکی از زنجیرهای طبیعتو قطع کنی.
دیگه حرفی نمی زنیم.
.
.
.
دستم و از لای دستاش بیرون میکشم و خودخورانه میگم:
فکر می کنم؛قطع شد!

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید: