گفتگوهای دوستانه ی من و او … قسمت چهاردهم

گفتگوهای دوستانه ی من و او … قسمت چهاردهم

سپتامبر 8, 2018 0 نوشته: فائزه سجادی

 

چند ساعت پیش که می خواستم از کسالت کتابخوانی فرار کنم_معمولا سرعت کتاب خوانی من کم است و همین امر خسته ام می کند_با خود فکر کردم فقط آن جملاتی از کتاب را بخوانم که او زیر آنها خط کشیده ! به قول خودش شاید اینطور بیشتر بشناسمش!

بعد ایده ی جالبتری به ذهنم رسید : تمام جملات خط کشی شده توسط هر دویمان را یکجا یادداشت کرده و فقط همانها را بخوانم .
اینطور می شد تفاوت نگاه بین من و او را فهمید .

او :
زن سیاهچالیست از فریب و نیرنگ ، عبادتگاهی از بی پروایی و جسارت است . انباری پر از گناه و کشتزاری است که در آن هزاران تخم دورویی و بی وفایی کاشته شده … !!!

من :
زن موجودیست درک نکردنی،تمام قوانین مدنی، دولتی و مذهبی درباره ی این موجود اشتباه کرده اند .در تمام این قوانین نسبت به زن سخت گیری و حق کشی شده است… !!!

او…
من…
او…
من…

تفاوت فاحشی که بین سطور کتاب ثانی وجود داشت ، حالم را دگرگون کرد!
یعنی یک مرد چه قدر می‌تواند متوهم و جاه طلب باشد! و آیا یک زن واقعا اینقدر فریبکار و در عین حال تضعیف شده است!

با اینکه کتاب اصلی جزو داستانهای معروف قرن و دید جامعه روشنفکر نسبت به نویسنده ی آن بسی مثبت و فخرفروشانه است ! به نظر من این کتاب اصلا ارزش خواندن ندارد چون ذهن مخاطب را از اعتقادات سطحی پر می کند !

یاد حرف یک دوست افتادم که میگفت:
هر کتابی می خوانی،حواست به حال بعد از اتمام آن باشد! میگفت: به احوال فکری آدم که با خواندن یک کتاب چه قدر به هیجان می آید یا چه قدر از هیجان باز می ماند! دقت کن!
خوب می دانست بعضی چیزها علیرغم شهرتشان ارزش مخدوش کردن ذهن را ندارند!برای همین تاکید داشت : انتخاب یک کتاب از خواندن آن مهمتر است !

چه راحت با یک کتاب می شود آدم ها را شناخت…یعنی شناختم قبل از این کتاب ، سوء تفاهمی بیش نبوده !؟!

دلزده از اجرای این خلاقیت، کتاب اصلی را در کیفم قرار دادم که هر چه زودتر به صاحبش برگردانم!
دارم به این فکر می کنم که اگر آدمی بخواهد گزیده ای از بهترین جملات یک کتاب را دوست بدارد و بقیه ی گفته های آن را محملات محض بداند ، کوته انگاری نیست؟!
متأسفانه این موضوع در بسط بزرگ تری چون زندگی نیز ، در زیستن ما انسان ها، نشست پیدا کرده است!
مثل این می ماند که فقط آن قسمتهایی از زندگی به مذاقمان خوش می آید که خوش است!

پس تکلیف قسمتهای دشوار و پیچیده و سخت روزگار چه می شود؟ آزمون خطاهایی که انسان برای به خوشبختی رسیدن باید از سر بگذراند و ((تاوانها و هزینه هایی که در این بین باید بپردازد چه ؟))
به هر حال هر چه هست باید بر خود نقب زد:
این سطح از مینیمالیست ، قطعا آدم را فلج می‌کند ‌. لااقل نظر من این است !!!
به زندگی نگاه کن و ببین کجای آن، مینیمالیست آراسته ای توانسته به دادت برسد؟! من که فکر میکنم هیچ جا ، اینکه تو چه فکری میکنی؟ خدا عالم است !!!

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید: