گفتگوهای دوستانه ی من و او … قسمت دهم

گفتگوهای دوستانه ی من و او … قسمت دهم

سپتامبر 8, 2018 0 نوشته: فائزه سجادی

به نظرم دنیای بعضی آدمها، زیادی محدود و کوچک است!

مشغول نوشتن هستم که پُر گلایه -از نوع اعتراض‌با صدای بلند- وارد اتاق می شود . روی صندلی مقابل من می نشیند و طفل وار می گرید . اغلب اوقات که این کار را می کند حوصله ی شنیدن حرفها و دیدن اشکهایش را ندارم اما امروز در این ساعت توام به آرامش! دفتر و خودکار را کنار می گذارم و غرق در چشمان خیس و سرخش می شوم . انگار دارم خلاف بارهای قبل ، می بینمش!
باز همان گلایه های تکراری…غُرولُندهای همیشگی…حتی نحوه ی ابزارشان هم چیز تازه ای نیست اما برای من طور دیگری دارد اتفاق می افتد!
دلم می سوزد؟ میخواهم در سوگ تخریب دنیای کوچکش گریه کنم؟ شاید هم بروم و محکم در آغوشش بگیرم! و بگویم: چیزی نیست ، همه ی اینها یک روز تمام می شوند.
تو بزرگ می شوی و من پیر و بعد…
اما نه ! زودتر از تصورم پشیمانم. نیازی نیست چیزی بگویم.به هر حال گفتن این جور حرفها چیزی را درست نمی کند! شاید گاهی فقط لازم است بشنوم.
او هنوز دارد آه و ناله می کند و من ساکت مقابلش نشسته ام و گوش می دهم.
او غرق در ملکوت خودش ! من غرق در جهنمی که پیش رویم شعله ور شده است!
او سخت آسیب دیده است و من ؟ باید ریختن دوباره در خودش را به تماشا بنشینم؟
چه کاری از دستم بر می آید؟ چگونه حرفی میتواند التیام بخش دردش باشد؟ آیا به اندازه ی کافی مهارت خوب کردنش را بلدم؟!
همانطور که به قهقرای پرسشهای بدون پاسخ رسوخ میکنم، او از نالیدن خسته می شود و از اتاق بیرون می زند.
می خواهم بنویسم ، یعنی به نگاشت همان چیزی که داشتم می نوشتم ادامه دهم اما نه! دلم طاقت نمی آورد. باید از او بنویسم
بگویم که با وجود اخلاق تند و حتی کودکانه! با وجود اصوات درهم برهم از گلایه های کهنه!با وجود شیون و زاری خسته کننده باز هم برایم دوست داشتنیست.
عزیزدلم نمیتوانم بگویم چه اندازه بی تاب بی تابیهایت می شوم ولی چه کنم که کاری از منِ خودکار به دست! برنمی آید. حداقل میتوانم آرزو کنم:
کاش همان قدر که قلم توان چیدن دردها کنار هم را دارد ، در وجودم هم به همان اندازه بیرحمی وجود داشت بلکه بتواند تو را ببیند ولو نادیده انگارد !
آدمهای این روزها هم همینطورند،می بینند و رد می شوند…

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید: