گفتگوهای دوستانه ی من و او … قسمت دوازدهم

گفتگوهای دوستانه ی من و او … قسمت دوازدهم

سپتامبر 8, 2018 0 نوشته: فائزه سجادی

چند وقتی می شد که حال جسمانی خوبی نداشم.سرگیجه و ضعف عضلانی ول کنم نبود . با این حال دوره های تکمیلی را باید تمام می‌کردم . بعد از چند جلسه غیبت ،تصمیم گرفتم در باقیمانده کلاسها حضور داشته باشم.
جلسه در طبقه ی سوم یک مجتمع بازسازی شده برگزار می شد که هنوز بوی نقاشیِ رنگ روغنش بوضوح قابل تشخیص بود . همانطور که از پله ها بالا می رفتم و بواسطه بوی تند دیوارها تلوتلو میخوردم به این فکر می کردم : نکند من را ببیند و نگرانم شود ؟ بعد یکهو فکر کردم مگر اصلا مرا دیده که بخواهد فرق بین الانِ بیمار و وقتهای سلامتم را بفهمد؟ چه رسد به اینکه بخواهد نگرانم شود! علی ایحال هِن هِن کنان به طبقه سوم رسیدم. درب نیمه باز بود و رزروشن از پشت کانتر نگاهی به سایه پشت درب که بنده باشم انداخت. درب را که باز کردم ، جانان را در سمت چپ سالن دیدم .مثل همیشه آرام و باوقار روی صندلی انتظار نشسته بود . با آن چهره ی یخ زده ام سلامی گرم به او دادم و به اتفاقِ شان به اتاق جلسات رفتیم.
او در مسند استادِ سخنور و بنده به عنوان مستمع روی صندلیهای خود مستقر شدیم.
استاد پس از احوال پرسی، جویای حال هم کلاسی ام شد و من با بی رغبتی پاسخش را دادم . بعد با چهره ای متعجب از من پرسید واقعا از فلانی خوشت نمی آید؟ او که خیلی به شما اظهار ارادت می کند!
دلم از این پرسش هُری پایین ریخت .دوست داشتم داد بزنم آن کس که من دوستش دارم ، تو هستی. ولی خب بنا به تجربه بهتر دیدم خفه شوم. ( بعضی چیزها در زندگی آدم وجود دارد که برای حفظ کردن یا حداقل موقتا داشتنشان باید نبایدهایی را رعایت کرد!)
مثل همین خفه خون گرفتن احساس قلبی که در آن لحظه ی حساس نمی بایست بر زبان جاری شود. گیرم به استاد میگفتم از تو خوشم می آید،بعد چه؟ ممکن بود برای همیشه سعادت دیدن وجود نازنینش آن هم به اندازه یک ساعت در هفته را از دست بدهم.
اینطوری بود که به هوای همکلاسیِ غایب رویای های خود را با او کاملا غیر مستقیم درمیان گذاشتم. گمان میکنم یک چیزهایی فهمید یا لااقل به صداقت حرفهایم شک برد ولی خب چاره چه بود؟ البته این را بگویم که تا پایان جلسه چشمان نگرانش را از من برنداشت!
صداقت که همیشه قشنگ نیست گاهی رویه ی زشت و چرکی دارد که اگر رو شود عفونت دمل وارش، دنیا را مریض می کند ! این است که کاربلدترها خوب بلدند چرا و چطور و کِی خفه شوند!!!

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید: