گفتگوهای دوستانه ی من و او … قسمت دوم

گفتگوهای دوستانه ی من و او … قسمت دوم

سپتامبر 8, 2018 0 نوشته: فائزه سجادی

پشت بام بلندیست. پاهایمان آویزان و افکار مان در آلودگی صوتی محیط گم شده است . با اشاره ای به پارک مقابل ،می گویم:
چه کودکان شادی! 
با تعلل می گوید: کودکی هایم در چنگال چند کبوتر، اسیر شد و یادم نمی آید ، آزاد شد یا نه؟!
می گویم یعنی چه ؟ این حرفها چه ربطی به شادی کودکان روبرو دارد!
می گوید: آنها هم اسیر بادبادکهایی هستند که به هر طرف می کشانندشان!
میگویم : خب؟
می گوید: وقتی بزرگتر شوند ، احتمالا بدنبال ریسمانی دیگر…به سویی دیگر می دوند…
این اسارت نیست؟
لرزش پاهایم کم می شود . می گویم:
اگر اینطور باشد؟گمانم کودکی من هم در لانه یک گنجشگ جا مانده است!
لبخند عمیقی در چشمانش نقش می بندد و به روبرو خیره می شود
می گوید : برای همین است که دوست داری پرواز کنی…
می گویم : برای همین است که اهلی من شدی !

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید: