گفتگوهای دوستانه ی من و او … قسمت سوم

گفتگوهای دوستانه ی من و او … قسمت سوم

سپتامبر 8, 2018 0 نوشته: فائزه سجادی

یادش بخیر …
هنوز حرفم کامل نشده ، می گوید : هیس!
می گویم چرا؟
می گوید : بدم می آید .
میگویم : از چه؟
می گوید : از ابتدای جمله ات و البته آنچه پس از آن نخواهی گفت!
خوب می داند که من با تمسخر ی مخصوص لبم،دارم براندازش می کنم.
ادامه می دهد: خودت میدانی که نباید به صدسال قبل برگردی! مگر قرار ما همین نبود؟
می گویم : بعضی اوقات دلم تنگ می شود ،نمیشود کمی استثنا قائل شوی؟
می گوید: اگر تو بخواهی می شوم ولی خودت میدانی،قرار … قرار است
دستش را می فشارم به این معنا که لطفا اجازه بده دلتنگ شوم!
با انگشتانی بی حرکت می گوید : هرطور راحتی…
دستش را رها می کنم و می گویم :
هیس!
نمی گوید چرا
ادامه می دهم: بدم می آید از راحتی جمله ات حتی بیشتر از اندازه ی یادش بخیر!
دستم را می فشارد
چیزی نمی گوییم اما هر دو می دانیم : قرار … قرار است

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید: