گفتگوهای دوستانه ی من و او … قسمت شانزدهم

گفتگوهای دوستانه ی من و او … قسمت شانزدهم

سپتامبر 8, 2018 0 نوشته: فائزه سجادی

از آشپزخانه صدای تلق و تولوق می آید، آنقدر زیاد است که رویای آرامم را تبدیل به تراژدی غمناکی می کند و من با احساس ناکامی از وصل یار از خواب بیدار می شوم!
همیشه با هم دعوا داریم ، سلیقه مان هیچ وقت با هم جور نبوده و نیست. گاهی فکر میکنم چون سن و سالی از سر گذرانده تن به تغییر در نمی‌دهد!؟ ولی خب این جور فکرها فقط بهانه است تا روح آدم به یک زندگی سخیف و بی بار ادامه دهد…
مثلا همین امروز : دیگ مسی بزرگی را روی اجاق گذاشته و بی آنکه کمی به اطرافش توجه کند، دارد آواز می خواند. فراز و فرود صدایش زیاد معلوم نیست اما ولوم آن بالاست! چیزی که من از آن بیزارم صداست ، منظورم صدای مزاحم است ، صدایی که آرامش آدم را بر هم می زند، مزاحم است.
در آن لحظه ی تازه از خواب برخواسته،صدای آوازی که کاملا فالش است و برخورد ظروف به یکدیگر برای دستیابی به یک قابلمه ی پر از غذا !؟ کابوسی به مراتب هولناک تر از عدمِ وصل یار است!
سَرکی توی اتاقم می کشد و متوجه تکانه های وقت و بی وقت من زیر پتو می شود . بدون اینکه ذره ای به حال زار من توجه کند در حرکتی غافل گیرانه پتو را از روی تنم بیرون می کشد و چیزی که در آن هنگام با تمام قوا با او همکاری می کند ، نور پرحرارت آفتاب است که قرار بر این گذاشته چشمهایم را کور کند!
دیگر تحملم تمام می شود و با عصبانیت فریاد می کشم : ولم کن ، نه صبح برایم گذاشتی و نه شب . این دست کارهای روزمره ات امانم را بریده…بنا را بر غُرغُر می گزارم و او هاج و واج بالای سرم ایستاده و حال مضحک من را تماشا می کند!
کمی بگو مگو میکنیم و بعد از دقایقی با دلخوری از اتاق خارج می شود. من هم چاره ای ندارم که خفه خون بگیرم و از تخت خواب برخیزم و یک روز کوفتی دیگر را شروع کنم! گاهی دلم میخواهد از این خانه و این شهر و این سرزمین بیرون بزنم…بعد که فکر میکنم در تمام دنیا ممکن است چنین آدمهای بی ملاحظه ای وجود داشته باشند و احتمالا تعدادشان هم کم نیست!؟ از فکر خود پشیمان می شوم.
حتی ممکن است در یک کهکشان دیگر هم وجود داشته باشند! یقین دارم که چنین موجودات آزاردهنده ای در سراسر کائنات تقسیم شده اند که موجوداتی چون من را به کمال برسانند!!!
از اُفت و خیز اول صبح ما مدتی می گذرد… طبق عادت مشغول خواندن و نوشتن هستم ، باز در لحظه ای که نباید تمرکزم متوجه چیز دیگری باشد! صدایم می کند.من هم طبق عادت بی محلی کرده و به کار خود ادامه می دهم! ولی خب همیشه بُرد با اوست چرا که سن و سالی از سر گذرانده و غیر قابل تغییر است! این وسط من می مانم و هزار فکر مشابه با این مضمون :
الان باید چه کنم؟یا چه ها نکنم!
به هر حال با هزار کلنجار به آشپزخانه می روم،در قابلمه را بر میدارم تا درخواست او را اجابت کنم. با تعجب شاهد این هستم که غذا چیزی کم دارد!
از او می پرسم: چرا رب انار ندارد؟!
با حرص پاسخ می دهد: دلم نخواسته از آن استفاده کنم! از طعمش خوشم نمی آید.
گویی در آن لحظه بطور همزمان شبیه علامت تعجب و سوال می شوم،
می گویم : دوست نداشتی؟ یعنی چه؟
مگر دیگر اعضای خانواده آدم نیستند!؟ ۶ نفر دیگر در این خانه زندگی می کنند که دلشان برای دلمه ی آغشته به رب انار پَرپَر می شود،آن وقت تو می گویی دلت نمیخواسته یا مثلا طعم رب انار را دوست نداری!
مگر در این دنیای مضخرف کسی پیدا می شود که از طعم رب انار بدش بیاید؟
_من که رب انار را مثل شراب می پرستم_
دلم می خواهد سرم را محکم به دیوار بکوبم، چه کار باید بکنم که بفهمد سن و سال در این دوره زمانه مطرح نیست؟ چه طور به او بگویم که باید به نظر دیگران احترام بگذارد حتی اگر بزرگتر باشد؟ این درست نیست که مثل صد سال پیش زندگی کند،درحالی که دنیا ثانیه به ثانیه در حال پیشرفت است! اصلا گیریم که کلی زحمت کشیده و به تنهایی برای این جمعیت گشنه غذا پخته ! اگر کسی لب به آن دلمه های بی رب نزند ؟چه! هان؟!
خدای من! حسابی کلافه شده ام ، تنها کاری که از دستم برمی آید این است که چند عدد دلمه ی ساده از قابلمه جدا کرده و روی الباقی آنها یک شیشه رب انار خالی کنم. این طوری دلم خنک می شود ؟! اگر او تغییر نمیکند!من که می توانم با اعمال تغییری کوچک ، به خواستِ جمعیِ خود برسم!!!
ولی چه فایده که طعم ملس و دلبرانه ی رب انار به زهر هلاهل مبدل شده؟ لذتی که در پذیرش یک اثر در زندگی وجود دارد به اندازه ایست که عدم پذیرش آن، دنیا را دگرگون می کند!
انگار با غورت دادن دلمه های زهرآگین ،باید شکل سخت و غیرقابلِ انعطافِ روحِ او را غورت دهم!!! چه تناولِ غیرقابلِ پذیرشی! باشد که این روح طغیان گر به سرعت دفع شود…
اندکی از ناهار می‌گذرد که باز آیه ای جدید بر او نازل می شود! خدای من؛ این دست کارهایِ روزمره یِ مختصرِ اش ! کی تمام می شود؟!

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید: