گفتگوهای دوستانه ی من و او … قسمت ششم

گفتگوهای دوستانه ی من و او … قسمت ششم

سپتامبر 8, 2018 0 نوشته: فائزه سجادی

آه … چه بیتابیِ محزونی اشکهایت را در آغوش گرفته. دلم خوش بود به اینکه چشمه ات خشک است…هِی…کاش کر بودی و نمیشنیدی که البته در آن صورت بهتر می شنیدی!
آنها که کر ند و لال کمتر قهر می کنند اما تو ؟
با همه چیز قهری بخصوص قدیسه هایش! حالا هم داری برای اینکه نمیدانی چرا قهری؟ می گریی! خودت با خودش سر هیچ و پوچ مبارزه میکنی…
اما این را باید بگویم که همین (هیچ و پوچ) دمار از روزگار ما درآورده!
از تهران به نیشابور رفتی و بر قبر عطار و خیام که خدایگان تو هستند ایستادی و زار زار گریستی و آب دماغ غورت دادی و حالا هم به مشهد ، پشت درب طلایی پر سگان نگهبانش رسیده ای و رویت را برمی گردانی؟
اشکالی ندارد، همین که پری از قاصدکت کم شد و برگی از مجنونت به زمین سُرید و هُناقی در گلویت آزاد شد….برایت خوشحالم

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید: