گفتگوهای دوستانه ی من و او … قسمت نهم

گفتگوهای دوستانه ی من و او … قسمت نهم

سپتامبر 8, 2018 0 نوشته: فائزه سجادی

در حال شستشوی ظروف ناهار هستم که فکری سیاه از ذهنم بیرون نمی رود. یعنی اگر بخواهم قیافه خودم را تصویر سازی کنم،شبیه کسی هستم که دارد حالت تهوع اش را میان جمع کنترل میکند!
وارد آشپزخانه می شود و برای خودش چایی در استکان شخصی اش می ریزد.
می پرسد : میخوری؟
من با همان حالت چهره برمیگردم و پاسخ می دهم : نه .
می گوید: چه اتفاقی افتاده که ریختت را بهم ریخته است ؟!
می گویم : نگاه تهوع آمیزش از ذهنم بیرون نمی رود!
می گوید: چه کسی ، چطور و به چه دلیل ، جوری نگاهت کرده که حالت بد است؟
احساس می کنم آن استفراغِ نگاه را روی ظروف بالا آورده ام!
(منظورم عدم تمرکز م بر شستن ظرفهاست، منظورم لکه های کثیف روی ظرفهای شسته است!)
با کمی تاخیر می گویم : به نظرم بدترین نوع رابطه بین دو انسان ، آن است که یکی تظاهر به دوست داشتن دیگری کند …
ماجرا را می فهمد و حرفم را میخورد ، می گوید : هیچ چیز به اندازه ی عشق آدم را نمی تواند دگرگون کند!
حتی ادا درآوردن هم هنر قابل توجهیست که در وجود هر کَس نیست!
سرم را به نشانه تایید حرفش تکان می دهم .سعی میکنم ذهنم را بر جریان آبی که ظروف را پاک می کند متمرکز کنم اما آن نگاهِ بی مصرفِ مثلا عاشقانه را به این راحتی نمی شود فراموش کرد!
به نظرم بدترین نوع عشق ، ادای عاشق بودن را درآوردن است.
می‌گویم :چه قدر بدبخت است این عشق که هر احمقی به خودش اجازه می دهد هرطور دوست دارد با او رفتار کند !
می‌گوید : نگران نباش حتی اگر عاشق جعلی باشد ، از آنجا که معشوق اصیل است ! بزودی از (تله ی الگوهای عاشقانه) بیرون می جهد …
همان طور که دستها یم را برای آخرین بار آبکشی می کنم ، کثیفیِ آن نگاه را ، آن کرشمه ی جعلی را ، آن تبسم های ظاهرا آرامش مآب و آداب دان !!! را برای آخرین بار از ذهنم می گذرانم و با تلاشی (مصمم از اراده) می‌گویم :
حق با توست ، چیزی که درست آغاز نشود، انگار همان ابتدا پایان یافته است!
لیوانم را به دستم می دهد و در حالی که به سمت بالکن می رویم ، دستش را می فشارم.
با خود فکر می کنم :
چقدر اصالت در عشق می تواند حقیقت داشته باشد! و زیبایی عشق در حس کردنِ همین حقیقت است…چقدر دستهایش گرم و مهربان است…

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید: