گفتگوهای دوستانه ی من و او … قسمت هجدهم

گفتگوهای دوستانه ی من و او … قسمت هجدهم

سپتامبر 8, 2018 0 نوشته: فائزه سجادی

گفتم : زیادی ساکتی!ازم سوال بپرس
گفت : سوالی به ذهنم نمیرسه
گفتم: این که نمیشه! حتما یه چیزی هست که اینقدر ساکتی، چی داری به خودت میگی؟
گفت : دارم به آدما فکر میکنم
گفتم: خب…چه چیزی از آدما به فکر واداشتَتِت!؟
گفت: (نقشها)
میخواستم سریع جواب بدم…ادامه بدم… ولی این کلمه ، کلمه ای نبود که بشه سریع ردش کرد!
گفت: به نظرت بدترین چیز ممکن تو زندگی ِ آدم، چی میتونه باشه؟
ترجیحا جواب ندادم.
سکوت بین ما حرافی می کرد!
گفت : به نظرم بدترین چیزی که یه آدم میتونه تجربه کنه، نقش بازی کردنه.
نگاهش کردم و سرمو به نشونه تایید تکون دادم
گفت : از این که خودم نبودم ! حال دلم بده…میفهمی؟
گفتم: آره میفهمم
حالا او داشت حرف می زد و من به نقشهایی فکر می کردم که این آدم ساده و حساس مجبور بوده بازی کنه! به حال دلی که طاقت آزردن و آزرده شدن رو نداره!طفلک چیا کشیده…
برای اینکه دردش رو تسلی بدم گفتم : گاهی آدم مجبور به انجام کارهایی میشه که راضی به انجامشون نیست ولی باید انجام بده!
گفت: می دونم برای همین داشتم به خودم می گفتم: تو مجبور بودی … حالا دیگه مجبور نیستی! همه چی تموم شده!
نگاهش کردم و گفتم: مهم اینه که الان اینجایی و خودتی.
ازم رو برگردوند و گفت : شک دارم !
ساکت شدم و با خودم گفتم : بدترین چیزی که ممکن بود برام اتفاق بی افته …. افتاد؟ و هی کلمه (نقشها) جلوی چشمام رژه می رفت😕
خفه خون گرفته تصمیم گرفتم سوالی ازش نپرسم!
گاهی وقتها بهتره خیلی حرفا زده نشه!!!

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید: