گفتگوهای دوستانه ی من و او … قسمت هشتم

گفتگوهای دوستانه ی من و او … قسمت هشتم

سپتامبر 8, 2018 0 نوشته: فائزه سجادی

می گوید :
چشمانت را ببند . نفسها را کوتاه کن . شکمت را باد کن و هی خالی. به خاموشی یک نقطه ی کوچک روی سقف فکر کن. در سیاهی چشمها، به همان نقطه خیره شو . دستها را کنار پهلوهایت روی زمین قرار بده.از لای انگشتانت بوی خاک را استشمام کن . باد را روی صورتت بازی بده. لبانت را گاهی بفشار.
در پایان اگر دوست نداشتی؟دهانت را باز کن !
با خود فکر می کنم: که چه بشود! اما تا جای ممکن در خفگی اتاق تمام کارها را امتحان می کنم…چیزی تغییر نمی کند ، یعنی ظاهرا نمی کند!
می گوید:
حالا حالت چطور است؟
من ؟ با چشمهای بسته!نفسهایی عجول!شکمی در رفت و آمد!دستهایی به زمین چسبیده،ده عدد بینی!صورتی رقاص!و لبانی بهم فشرده!
چطور میتوانم بگویم : حالم خوب نیست؟!
می گوید:
بالاخره آن دهان بی سحاب یکطوری باید خفه خون بگیرد ؟
من اما فکر میکنم احتمالا اینها
نگاهها،شُشها،دیافراگم ،کتفها،گونه ها و دندانها و کم کم تمام جان هستند که دارند به تغییر نقطه ی روی سقف هُناق می گیرند !
و پس از آن، می توانی بگویی
حال همه ی ما خوب است؟
می گوید:
چشمها…

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید: