گفتگوهای دوستانه ی من و او … قسمت پنجم

گفتگوهای دوستانه ی من و او … قسمت پنجم

سپتامبر 8, 2018 0 نوشته: فائزه سجادی

روی تخت دراز کشیدم و با پتو تا جایی که جا داره ، خودمو پوشوندم. از تاریکی زیر پتو خوشم میاد،از بویی که آغشته به نفس های منه و انگار بوی خالص تنمه خوشم میاد، از نرمی و خشونتهای کمتر جاهای پتو هم همینطور…
برای من… عالمِ این زیر… عالمِ دیگه ایه …
چشمها باز باز و مردمکها درشت و درشتن. انگار میشه تاریکی رو درست درست غورت داد و هنوز احساس امنیت کرد !
مثله این می مونه که ابعاد تنهایی من درست به ابعاد مادی من در میاد و من می مونم و خودم .
تعارف که نداریم… از خودم که نمی ترسم!
……
دینگ…دینگ…دینگ….
(صدای کوک ناکوک موبایل)
پتو رو می زنه کنار . با کمی تاخیر روی تخت چهار زانو میشینه، کمی به سقف کمی به در و دیوار و بیشتر به آفتاب پشت پنجره خیره میشه … جلوی آینه می ایسته و به ابعاد تنهایی اش زُل می زنه ….
وای چقدر بزرگه … حالا دیگه دیوارها،سقف،کمد و حتی پنجره وارد مساحت تنهایی اش شدن
سوالش از آینه اینه :
باید به تنهایی این تنهایی رو جابجا کنم و با خودم راه ببرم؟
آینه بهش لبخند می زنه چون میدونه شب که از راه برسه ، (تنهایی) میشه اندازه ی مصونیت شب قبل و شبهای قبل…
واسه همین ادامه میده به بزرگتر کردن تنهاییش در خانه،کوچه،خیابان و شهر… و همینطور پیش میره تا شب از راه میرسه…

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید: