گفتگوهای دوستانه ی من و او … قسمت چهارم

گفتگوهای دوستانه ی من و او … قسمت چهارم

سپتامبر 8, 2018 0 نوشته: فائزه سجادی

از چشمی در نگاهش کردم، فکر کنم می دانست چکار میکنم! قبل از اینکه زنگ به صدا در بیاید یا حتی انگشتانش کلید زنگ را لمس کند، درب باز شد .حدسم این بود که از این کار خوشش می آید؟
گفت :سلام
گفتم: سلام ، خداقوت
کیسه های خرید را از دستش گرفتم و روی اپن آشپزخانه قراردادم. همیشه سریع می رفت توالت،تا آبی به سر و صورتش بزند اما این بار نرفت؟من مشغول انتقال اجناس داخل کیسه ها به کابینت ها شدم. حواسم اما جای دیگری بود،او هم همین طور! این را از لحن صدایش هنگام ورود فهمیدم.
درست پشت سرم ایستاد و من درحال آماده سازی بساط چای بودم…
گفت: چرا صبح زنگ نزدی؟
بغضِ درون صدایش،مرا به سویش برگرداند!
دزدکی نگاهش کردم و به شوخی گفتم : فکر نمی کردم نیاز باشد!
مثل همیشه سکوتی رنجور بر لبانش نقش بست،گفت:
فکر نمی کردی؟ شاید من نگران بشوم؟!
گفتم : نگرانی ات برای چیست؟!
گفت : وقتی زنگ نزنی احساس می کنم اتفاقی افتاده… کمی از حرفش را خورد …
اصلا احساس مسئولیت می دانی یعنی چه ؟
با لبخندی تصنعی ،خجالت پشت لبهایم را پنهان کردم
و او ادامه داد : معلوم‌است که نمی دانی!
خیلی چیزها هست که او می داند و من نه . خیلی چیزها هم قطعا نمی داند و من ؟
مثل همین تاثیرگذاری عمیق و عجیب جملات یا رفتارهای بالفطره اش!
به نظرم اینها باید هنر ظرافتمند عاشقی باشد!!!
در انتهای شب گفت:
من و تو خیلی با هم فرق داریم؟
خندیدم و گفتم: بلی خیلی فرق داریم …
فقط نمی دانم این را میدانست چرا در آن‌لحظه ی تاریک ، من داشتم به روشنیِ احساس مسئولیت ش فکر می کردم ؟!

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید: