گفتگوهای دوستانه ی من و او … قسمت یازدهم

گفتگوهای دوستانه ی من و او … قسمت یازدهم

سپتامبر 8, 2018 0 نوشته: فائزه سجادی

کار از بچه بازی و این جور حرفها گذشته ! فکر می‌کند بزرگ شده است !؟ چندین کتاب خوانده و گویا کلمات قُلنبه سُلنبه را خوب بلد شده! فیلم هم زیاد نگاه می کند ! مانند خیلی ها که خیلی کارها شده است جزو لاینفک ابعاد وجودیِ شان! با این وجود من میدانم هنوز مانده تا بزرگ شود!
گاهی که حالش روبراه است ، از آنچه دیده و شنیده چنان با ظرافت طبع سخن می گوید که اگر کسی چون من ، او را دقیق نشناسد، گمان برش می دارد که عجب استادِ سخنیست!
ولی خب؛ من به این دست حرفها و حتی سکوتها خوب واقفم ! در واقع اُفت و خیزهای فلسفی و گاها اجتماعی اش حداقل با من! طوریکه بوده که مرا از خود ، مطمئن و بلد کرده! البته نه در حد اعلا !
چند وقتیست رفتار ملایمی از خود نشان می دهد . سعی میکند بیشتر حرف بزند یعنی طوریکه عادی و معمولی جلوه کند! من از این حال خوشم می آید چون اصولا آدم هیجان طلبی نیستم . پس وقتی سعی میکند روزش را بدون حالت خاصی از استسمار فرهنگی! شرح دهد به چشمانش نگاه میکنم . او نیز از این کار خوشش می آید چون معتقد است ارتباط دو روح از طریق چشمها اتفاق می افتد…مثلا وقتی از آشپزی روز گذشته و غذای تازه ای که پختنش را یاد گرفته یا پیاده روی عصر و مکالمه کوتاهش با یک غریبه صحبت میکند حتما باید ارتباط چشمی ما برقرار باشد وگرنه داستانهایش کوتاه و کم واژه می شوند ، از اینکه حرفهایش برایم پیش پا افتاده جلوه کند احساس رخوت پیدا میکند . آنجاست که رنگ خستگی بر طنین صدایش نقش می بندد و احتمال اینکه در ادامه ، سکوت کند قریب به یقین اتفاق می افتد!
در اینجور وقتها حال من به حال کسی می ماند که در گودالی از تردید گیر افتاده و دارد به دیوارها چنگ می اندازد تا از شر تفاوت افکار و تغیر رفتار خلاصی پیدا کند !
برای همین است که می گویم فکر می کند بزرگ شده است! آخر این چگونه رفتار نامتعادلیست که من را در تناوبی متعادل از خود غرق کرده ؟ و اما من در آداب روزمره اش حاله ای از کُنشهای کودکانه می‌بینم که گاهی برایم دلچسب و گاهی برایم غیرقابل پذیرش است . با خودم فکر میکنم شاید اشکالِ کار، در تعامل با او، وجودِ خود من است ! همین سلیقه ی شخصی من از خوش آمدن یا بد آمدنم از چیزهاست که موجب قضاوت‌گری ام نسبت به او شده !
مثلا وقتهایی که میخواهد در مورد یک فیلم یا کشف نوآوری جدیدی در علوم و حتی نقد یک کتاب حرف بزند . کلمات به طرز پیچیده ای بر زبانش جاری می شوند و هی آسمان به ریسمان می بافد تا آنجا که من می گویم : منظورت چیست؟متوجه نمی شوم،می شود بیشتر توضیح دهی؟ بعد میبینم لبخند رضایت بخشی کنج لبانش گُل می گیرد و دوباره با ولعی مطلوب ، بر منزل مقصود می تازد! هی حرف می زند و حرف می زند و حرف… علاقه ای وسواس گونه به این جور امور دارد که در سلیقه ی من نیست یا لااقل بخشی از آنها با فکر من جور در نمی آید.
از این دست ماجراها اغلب در مکالمات ما رخ می دهد تا جاییکه به این نتیجه رسیده ام : شاید بهتر آن است که او را با تمام زوایای ذهنی و گاها غیرقابل درکش تنها بگذارم تا در حیاط خلوت خود به سیر و سلوک بپردازد ! همانگونه که من ناچارم عزلت گزینی مخصوص خودم را واکاوی کنم!
انگار در دنیایی زندگی می کنیم که در عین با هم بودن مجبوریم تنها باشیم و بالعکس تا متلاشی نشویم!
دلم نمی آید رهایش کنم یعنی به حالی دچار شده ام که هم دوست دارم آن فعل را انجام دهم و هم نه! هم دلم میخواهد تنها باشم و هم با او ! اصلا مگر می شود یک آدم دو روی کاملا متفاوت داشته باشد ؟ چه سوال احمقانه ای! معلوم است که می شود… اغلب شاهد این هستم که آدمها نه تنها دو روی، بلکه چندین رویه دارند! خود من هم لابد همینطورم که هی حالم از روی به آن روی می شود! به قول یک دوستِ کوچک که البته شنیدن این جمله از او بسی شگفت زده ام کرد : آدمها شبیه پیاز شده اند ، هر چه بیشتر می دَری شان! (دریدن نه از نوع جِر دادن!بلکه از نوع تجزیه و تحلیل روانی) بیشتر و عمیقتر به دردت می آورند ! و آنقدر در این کار ماهر شده اند که حد و حصر ندارد چراکه پنهان نگاه داشتن لایه های زیرین بر روی لایه های سطحی شخصیتشان به قدری استادانه پیش می رود که اگر بخواهی یک آدم را کامل بشناسی ، باید قبلش خود را برای تمام شدن عمرت آماده کنی !!!
این است که می گویم کار از بچه بازی گذشته،زمان…زمانه ی روابط ساده و الگوهای کهن نیست! زمانه ایست که باید در هر دقیقه به ۲۶ سوال پیاپیِ یک کودک ۳ ساله بدرستی و با ذکر جزییات پاسخ دهی! جزییاتی که در زمان ما اصلا مطرح نبود ! یعنی خوف این می رفت که مطرح بشود و لاغیر ! بگذریم که اگر پاسخ ندهی، کارت زار است! روزگارت می شود چون همانی که در گود به حَچَل افتاده …

ف.س

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید: