گفتگو های دوستانه ی من و او قسمت بیست و یکم

گفتگو های دوستانه ی من و او قسمت بیست و یکم

آوریل 4, 2019 0 نوشته: فائزه سجادی

من این را باور دارم که همه چیز به “تنهایی” شبیه است. 
از سرکار آمد . شبیه همیشه بود . بی روح، خسته و ساکت . به نظرم این سه ویژگی “عین” تنهایی است . جز چند کلمه ی پیش پا افتاده گفتگویی صورت نگرفت . زمان به تماشای فیلم و سپس شام گذشت. هنوز گفتگویی در کار نبود. به رخت خواب هجرت کردیم چون او خسته بود. شاید هم نه ؟ ولی خواب از چشمهایی من فرار کرده بود! کمی این طرف و آن طرف زدم ، گفت : نمیخوابی؟
گفتم: خوابم نمی آید. 
گفت : برو فیلمی نگاه کن یا کتابی بخوان …
گفتم : این خیلی احمقانه است که تو کنارم باشی و من به تنهایی بروم فیلم ببینم یا … ؟
صحبت به جایی کشید که نباید می کشید! تقریبا از همه چیز حرف به میان آمد… در پایان گفت :
خوب که حرفهایت تمام شد ، پشت میکنی و میخوابی؟
گفتم: نه بیدارم ، این یک واکنش غیر ارادیست که موقع ناراحتی پیش می آید. 
چرخیدم و دیدم با فاصله ی بیشتری از قبل ، طوری تظاهر به خوابیدن کرد که انگار به سقف خیره شده بود.
گفتم: حرفهای تو تمام شد؟
چیزی نگفت و خندید…
من هم به سقف خیره شدم و پاسخ خود را این چنین دادم:
انگار حرفهایت تمام اند ! شب بخیر 
گفت: شب بخیر
من میدانستم که حرفها هیچ وقت تمام نمی شوند بلکه این ما هستیم که تظاهر به” تمام شدن ” می کنیم .
او به همان(بی روح ِ خسته یِ ساکت) بازگشت و من تنهایی خود را به تنهایی می کاویدم !
و این یعنی همه چیز “عین” تنهایی ست.

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید: