گمشده

گمشده

اکتبر 7, 2018 0 نوشته: فائزه سجادی

 

تنهایی

چقدر بی رحم است

آنچنان تمام وجودم را فرا گرفته

که احساس می کنم

حتی در شادترین آهنگ ها هم

غمی نهفته است !

گاهی فکر می کنم

در پاییزی ترین سال عمرم

که متقارن با سی سالگسیت

آنقدر به این درد دچارم

که جز تصویر خودم در آینه

هیچ

دلخوشی دیگری ندارم !

دلم می خواهد ساعت از حرکت بازایستد

و من و خودِ بی جانم

سالهای سال

در همین لحظه ی تصویرگر

ثبت

و پس از آن

ماندگار شویم

دلم نمی خواهد

پیر شوم

دلم نمی خواهد

خودم را جور دیگری ببینم

دلم از فرط

دل نخواستن هایم

به ستوه آمده است!

کلماتم

دچار اندوه شده اند!

و به اشکهایم اجازه ی

نوشتن نمی دهند!

نمی دانم چه مرگم شده است؟!

فقط فکر می کنم

چیزی در وجودم گم است

چیزی شبیه

عشق !

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید: