غیرمعمولی/قسمت دوم

غیرمعمولی/قسمت دوم

می 31, 2019 0 نوشته: فائزه سجادی

چند ساعتی از تشویشهای فکری شب قبل گذشته است . زن در حالی از خواب بیدار می شود که مرد کنارش نیست ،او اغلب عادت دارد محتاطانه به محل کار برود _ معمولا جنبه احتیاط را در تمام امور زندگی اش به جز یک مورد رعایت می کند _ در زمینه برخاستن از خواب و صبحانه خوردن و از خانه بیرون زدن بیشترین احتیاط را به خرج می دهد چراکه می داند زن دوست ندارد نقش کلیشه ای همسری دلسوز را مقابل او بازی کند ! به هر حال مرد می داند زن آدم بدخوابیست . گرچه مرد نسبت به زن به کلیشه های بیشتری معتقد است ولی در این مورد جزئی، حقا وسواس به خرج نمی دهد .
زن از شدت دردی که در تک تک سلولهای استخوانهایش حس می کند از خواب بیدار می شود،  سرما روح و جان او را تسخیر کرده و همین است که همواره چون ماری زخمی به دور طعمه ی مورد علاقه اش ( پتوی مرد) می پیچد! از فانتزیهای عاشقانه زن که البته هیچ اجباری در آن  نیست ( آغشته کردن لباسها ، بالشت،پتو و کلیه وسایل مرد به عطر مردانه است ) !
زن پتو را به بینی اش می چسباند و چند نفس عمیق می کشد آنقدر که بوی تند و مردانه ی پتو ، وحشیانه به جانش رسوخ می کند . زن آنقدر به این کار معتاد است که مغزش مدام فرمان می دهد: بیشتر و بیشتر نفس بکش! و او هر چه بیشتر بو می کشد، بیشتر بدنش گرم می شود! پس از چند دقیقه دستها و پاهایش جان گرفته و توان برخاستن از تخت خواب را پیدا می کند .ساعت از ۹ صبح گذشته و علیرغم روزهای قبل ، شادمان و سرشار از حس دوست داشتنی عشق از جای بر می خیزد . پس از آنکه تخت خواب و ملافه و پتو را مرتب می کند ، روی تخت دراز می کشد و غلطان به چپ و راست می خرامد و بارها همه چیز را بو می کشد و به عطر دلربای مردانه شان غبطه میخورد. چه قدر این بو را دوست دارد.
عادتِ به آرامش رسیدن از طریق بو کشیدن (فعلی کودکانه و نهادینه )است! .
یاد حرف مادرش می افتد که وقتی با صحنه ی بو کشیدن او در کودکی مواجه می شد ، می‌گفت: تو بالاخره این پتو را با خودت به خانه ی شوهر میبری و احتمالا تا آن زمان آنقدر آن را بو می کشی که تمام ذرات پشمی اش ریه هایت را مریض کند !
و بعد فکر میکند بو کشیدن یک نوع مرض مهلک بشمار می رود!
 از یادآوری این خاطره لبخند تلخی روی لبهای زن نقش می بندد . وسایل روی تخت را با وسواس مخصوص به خود – متقارن بودن اشیا _مرتب کرده و از اتاق خواب با سرخوشی بیرون می زند . بعد از اینکه دست و صورت اش را با آب سرد می شوید، چندین بار در آینه به خود خیره شده و بدون اینکه کلامی از دهانش خارج شود به خود می گوید :
 امروز روز بزرگیست.  مبارکت باشد این روز عزیز…
و از اینکه شب پیش توانسته تصمیم مهمی بگیرد به خودش می بالد .
تلویزیون را روشن و کانال را روی شبکه پخش آهنگ تنظیم  می کند، اما آهنگ پخش شده بسیار غمگین است بنابراین تلویزیون را خاموش می کند . تلفن همراه اش را از اتاق آورده و روی اپن سنگی آشپزخانه ، همان جایِ همیشگی می گذارد .
 یک آهنگ پر شور سنتی شروع به نواختن می کند . آهنگ آنقدر جان دار است که حیف اش می آید با آن همخوانی نکند ‌.
همان طور که ملودی را زمزمه می کند زیر کتری استیل را نیز روشن می کند . سپس ظرفهای کثیف شب گذشته را از روی میز پذیرایی جمع کرده و داخل سینک ظرف شویی قرار می دهد. آب گرم با فشار به ظروف حمله ور می شود …
خدا می داند در این لحظه که زن اینقدر اشتیاق در وجود خود حس می کند ، مرد در چه حال و احوالی قرار دارد؟!
احتمالا با همکاران یا مشتری هایش مشغول مجادله ای  مبتذلانه است ! از آن دست گفتمانها که هیچ وقت جنبه ادب در آنها رعایت نمی‌شود  !
آن مورد خاصی که مرد را به احتیاط وا نمی دارد ، همین مذاکرات رو به ابتذال است که اتفاقا خیلی هم در استفاده از کلمات سفیخ اش خلاقیت به خرج می دهد ! و زن واقعا از این موضوع رنج می کشد و بارها به خاطر اینکه مرد همانطور که با اطرافیان خود صحبت می کند با او نیز چنین سخن می گوید ، عمیقا دچار یاس و ناامیدی می شود . 
ظرفها را می شوید و به دقت هر یک را در جای مخصوص ِ آب چکان قرار می دهد . کتری سوت می کشد . دستهایش را با حوله زمخت آبی رنگ کنار سینک خشک کرده و به سراغ قوری می رود . در تمام کارهای کوچکی که تا این لحظه انجام داده ، احساس خوشایند خشنودی وجود دارد .  از اینکه این وقتِ روز از خواب بیدار شده و به کارهای جزئی خانه داری پرداخته قلبا راضی به نظر می رسد!
شاید انجام امور پیش پا افتاده ی خانه داری آنقدرها هم مهم نباشد ! اما این قبیل کارها همانهایی هستند که قبلا زن بهشان توجه نشان نمی داده . در واقع زن از خانه داری و رفت و روب و این جور کارها بیزار است اما چه علتی توانسته او را وادار به دوست داشتن کارهای کسالت آور کند؟ آیا جز عشق ، منطق دیگری می تواند مزید بر علت باشد؟!

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید: