یک وقتهایی

یک وقتهایی

سپتامبر 10, 2018 0 نوشته: فائزه سجادی

یک وقتهایی هست
که حالِ بدم
زیادی خوب می شود!
همان وقتهایی
که در انفعالِ روزمرگیِ زندگی ام غرقم
و حواسم به هیچ چیز
جز مرگ نیست!
یکهو تو زنگ می زنی
و من را به رستورانی دعوت می کنی
یا نه
فقط دلت میخواهد من را ببینی!
و صرفِ یک ساعت فرار
از شر روزمرگی های خودت
من را برای لحظاتی هر چند کوتاه
از مرگ دقایق دور می کنی
خیلی حالم خوب می شود
همان حال بدی که به مرگ وا داده را می گویم!
همان حالی که حتی
قرص های آرامش هم مُسکنش نیست
کوک خوابش مدتهاست ناکوک است
و رنگ لحظاتش خیلی وقت است
به سیاهی گراییده
یکهو پیامی از طرف تو روی موبایلم
دیلینگ دیلینگ می کند
آخر میدانی؟
صدای زنگ پیامهای تو فرق دارد
بعد قلبم کمی تندتر می تپد
یعنی شاید به هیجان می آید؟!
خواندن خلاصه کلماتی که حاکی از احوال پرسیِ ساده ایست
به مراتب بهتر از کتاب خواندنِ محض در نیمه شبی تاریک است!
چه قدر این بهانه های کوچک و گذرای تو خوبند
و بهتر
آنکه می دانیم
دلیل کش آمدن هم در زندگی اکنون هستیم!
میان این همه تابوهای ذهنی!
تو بسامد دراز شدن عمر من شده ای
امیدوارم
من هم برای تو چنین بوده باشم!
خب! رویای اینکه
مرگ میتواند از روح ما فاصله بگیرد
چیز شیرینی ست!
شاید سپید
شاید هم بی رنگ
به هر حال
همین که یک وقتهایی حال بدمان خوب می شود
قدر مسلم
خوب است…

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید: