گفتگوهای دوستانه ی من و او  قسمت بیست و ششم

گفتگوهای دوستانه ی من و او قسمت بیست و ششم

آوریل 4, 2019 0 نوشته: فائزه سجادی

این طرف چهار راه بودم که تلفنم زنگ خورد :
الو ، سلام . بله من این طرف هستم، منتظرم چراغ سبز شود … بله.
چراغ سبز شد ، هوا سرد بود و باد در گوشهایم می پیچید، هیاهوی اتومبیل ها هم ماجرای دیگری بود اما درون این حواشی بودم و دور از تمامشان ! در ذهنم آتشی زیر خاکستر داشت جرقه می‌خورد!
از دور دیدم اش ، به نظر مضطرب می آمد. نزدیک که شدم اضطراب اش انکار نا کردنی بود ! 
گفت : سلام ، حالتون خوبه؟
( این چه سوال مسخره ایست، البته که حالم خوب نیست)
گفتم: سلام بله ممنون . بفرمائید این هم کتابتان . 
گفت : دیر نمی شد .
در دلم از این جمله بدم آمد. در کسری از ثانیه به خودم نهیب زدم که اصلا نباید کتاب را از او به امانت می گرفتم !
(هر شخصی که کتابخانه دارد طبیعتا لایق عنوان کتاب خوان نیست ! چه رسد به این که بنا بر ضرورت یا غیر از آن ،کتاب هایش هم به این و آن امانت داده شود!)
گفتم : ممنون نیازی به خواندن اش ندارم . شاید بعدها یکی عین همین برای خودم خریدم !
بیشتر مضطرب شد . تردید داشت بگوید یا نه ! بالاخره که باید می گفت :
ببخشید “من واقعا از گفتن آن حرفها و … 
(حرفش را خورد) انگار از گفتن بعضی چیزها خجالت کشیده باشد ، ادامه داد:
من نمی خواستم شما را اذیت کنم .
آتش درونم شعله ور شد . هوا واقعا سرد بود و گوشهایم جز وزوز خیابانی ها چیز دیگری نشنید! صدایی درونم فریاد زد :
نمی خواستی اذیت کنی؟ پس فکر کردی داشتی چه غلطی می کردی ! اصلا مگر من ازت خواسته بودم کاری بکنی ؟ که هی در انجام آن کارهایی که حتی از گفتشان هم خجالت می کشی ، اصرار می ورزیدی !
این آتش لعنتی بود که داشت درونم را می سوزاند، اما فقط درونم بود ! من محجوب به حیاتر از این حرفها بودم که آبروی کسی را ببرم !!! راستش حتی اگر در آن لحظه تگرگ هم می بارید باز من متوجه آن میزان از سرما نمی شدم.
زجری که آدم از سوختن خودش می کشد به مراتب سنگین تر از تحمل سوز و سرمای طبیعت است !
گفتم : من حرفهایم را قبلا زدم و اینجا اصلا جای مناسبی برای حرف زدن نیست… هوا هم که سرد است ! 


-و آن هوای لعنتی ، در آن لحظه، تهوع آمیزترین حالت ممکنِ یک بهانه بود ! کاش می گفتم . همه چیز را می گفتم . همه ی آن آتش را درون صورت اش تُف می کردم که با من بسوزد ولی … !
بعد بهانه ی اتوبوس را آوردم که حتما باید به آن برسم وگرنه اگر جا بمانم هیهات می شود! 
گفت : باشه ، امیدوارم منو ببخشی!
این بار فریادِ درونم شعله نکشید، فقط سوزاند و خاکستر کرد :
ببخشم ؟ چه چیزی را ؟ اصلا مگر این جور کارها بخشیدنیست!؟ مثلا فکر کردی یک لیوان چای روی لباسم ریختی ! یا چه می دانم سهمی از مالم را بُردی که بتوانم ببخشم ات ؟!
احمق ؛ تو با عزت نفس من بازی کردی ، آن هم به بهانه ی عشق دوران جوانی ات که البته خیلی هم به نظر نمی آمد عشق بوده باشد !
آدم ؛ باید خیلی گستاخ باشد که فقط از جانب خودش فکر کند و بر همان اساس دست به عملی بزند که سهم طرف مقابل را در فکر و عمل محاسبه نکرده !
اصلا ؛ آدم ، آدم نیست اگر عمق این فاجعه را نفهمد ! این چه غلط بزرگی ست که یک آدم دیگر را در عمل انجام شده ی خود قرار دهی و بعد بهانه تراشی کنی که فلان بوده و چنان نبوده !
خدا یا این مردم چه مغزهای گندیده ای دارند ؟!
اصلا چرا اینطور فکر می کنند که فقط خودشان می توانند فکر کنند ؟!
با این فکرها، درونم بیش از پیش گُر می گرفت … به دنبال اتوبوسی رفتم که اصلا به مسیر من نمی خورد ! او هم همراه کتاب اش رفت ! اتوبوس هم رفت و من در آن هوای مه آلود و بارانی، در آن سرمای پاییزی و غمناک ، تنها کاری که برای خود توانستم بکنم این بود که خاکسترهای غوطه ور در ذهنم را مانند تکه های ناقص یک پازل جمع کنم .
از آن چهارراه ، از آن ایستگاه اتوبوس ، از آن خیابان بارها گذشتم و از آن پس هیچ وقت سرما را حس نکردم . انگار نوعی فلج مغزی در آن محدوده به من دست می دهد …

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید: